یکشنبه, 03 ارديبهشت 1396  

جدیدترین مطالب

بیانیه-کمیته-صیانت-از-آب-چهارمحال-و-بختیاری-در-پاسداشت-۲۸-فروردین
  کمیته صیانت از آب چهارمحال و بختیاری در پاسداشت ۲۸ فروردین 1393...
  مجری برنامه بر لُر بودن آقای بیرانوند تاکید دارداما شوربختانه فرزند...
هیچ؛-سهم-لرستان-و-قوم-لر-از-کتب-درسی
  کتاب مطالعات اجتماعی ششم دبستان چند سالی است که بدون کم و زیاد کردن...
معرفی-کتاب-شهر-های-تاریخی-لُرستان-فیلی
  معرفی اجمالی کتاب حاضر در سه فصل تنظیم شده است. در فصل نخست به کلیات...
بالاخر-روحانی-لرها-را-رویت-کرد
   حسین زمانیان / در دولت روحانی نیز بسان دولتهای پیشین هیچ گامی در جهت...
ریشه-یابی-اسامی-ایلات-لُر
  ابراهیم خدایی /وجود اسامی جانوری در ایل‌وندهای لرستان، مثل بسیاری از...
پاسخ-به-برخی-انتقادات-درباره-تاریخ-لُر-چراغ-راه-آینده
  شیخ جهانگیر محمودی /«هیچ سندیتی درمطالب مطروحه دراین گفتارنیست.»اما این...
چرا-اکثریت-مردم-لُر-ناآگاه-به-ضرورت-های-زمان-خود-هستند-؟
  حسین عیسوند اسدی /متاسفانه در میان این همه کتاب بی محتوای ایل و نیای من...
گزارش-شب-شعر-بهارونه-لیراوی
    شب شعر بهارونه لیراوی شب هفتم فروردین در روستای بنه احمد لیراوی...
چهارشنبه-سوری-و-نوروز-در-لیراوی
   محسن خواجه گیری /تحویل سال و کریسمس مسیحیان پیرمردی به نام بابا نوئل...
 

 
 

طنز و طنازی در شعر لری مینجایی (گویش بالاگریوه)-بخش دوم

 

عباس میرهاشمی /

علیپور دریکوند (علی مرتضایی) از شعرای چیره دست لرستان به حساب می‌آید. وی تسلط بسیار شگرفی بر ادبیات لرستان دارد و به احتمال اولین کسی است که غزل را به شکل جدی وارد شعر لری نموده است. در ادامه غزلی طنز از ایشان به همراه شأن سرایش این غزل از زبان خود وی به پیشگاه همتباران تقدیم می‌گردد

 

 

طنز و طنازی در شعر لری مینجایی (گویش بالاگریوه)-بخش دوم 

عباس میرهاشمی / شورای نویسندگان نشریه لور

 

اشاره : علیپور دریکوند (که اخیراً علی مرتضایی شده) از شعرای چیره دست لرستان به حساب می‌آید. وی تسلط بسیار شگرفی بر ادبیات لرستان دارد، ایشان اولین کسی است که غزل را به شکل جدی وارد شعر لری (لهجه بالاگریوه‌ای) نموده است. در ادامه غزلی طنز از ایشان به همراه شأن سرایش این غزل از زبان خود وی به پیشگاه همتباران تقدیم می‌گردد؛ گفتنی است این طنز ماحصل شوخ‌طبعی است و اشعار همگی در زمان جنگ تحمیلی سروده شده‌ و در آن سال‌ها و سال‌های بعد در مراسمات مختلف شنیده شده‌اند. لازم است یاد و خاطره تمامی رزمندگان که شجاعت و فداکاری‌شان در تاریخ ثبت است، را گرامی بداریم. ضمن تبریک هفته بسیج با یک دوبیتی و یک رباعی که آقای علی مرتضایی به بسیجیان و حماسه‌سازان 8 سال دفاع مقدس تقدیم کرده اند، کلام را به پایان می‌بریم:

بسیجی شعله‌ای عـاری ز دوده

به دل‌ها نـــــــــام او بـرگ وروده

به میدان عــــمل در عشق‌بازی

غزل را خوش‌تر از حافظ سروده

 

**********

 اگرچه مــــــــــــــــــرد روز کارزارم

و در سختی چو کوهی استوارم

بسیجی هستم امــــــا تا قیامت

ز ایثـــــــــار شهیدان شرمسارم

**********

 تکـبیر بسیجی ار سماعی می‌خــواند

آهنگ تفـنگ او شجاعی می‌خـــــواند

وقتی که شبی به خلوتی دل می‌داد

خــــیام برای او رباعـــــی می‌خــــواند

علی مرتضایی:

در زمان جنگ، خرم‌آباد به شدت زير بمباران هواپيما ها و موشك باران دشمن بعثي قرار گرفته بود. اين بمباران و موشك‌باران به حدي بود كه شهر بطور كامل تخليه شده ومردم به روستاها و كوهستان‌ها پناه برده بودند و تنها صدائي كه در شهر شنيده مي‌شد صداي موشك و هواپيما و راكت و تير بارهاي ضد هوائي  بود كه كارآيي آنچناني هم نداشتند ...

 در اينچنين وضعيتي دو نفر كه همسايه بودند زن و بچه‌ها را به بيرون از شهر فرستاده و خود شبي در شهر مانده بودند. زماني كه وضعيت آرام شده و مردم به شهر برگشته بودند روزي در محلي به اين دو بر‌خوردم يكي از آنان كه فرد شوخ طبعي بود گفت فلاني اجازه بده داستان فرار خودم و آقاي فلاني را ( كه در اين موقع نيز همراه او بود) برايت تعريف كنم.

 گفتم بفرما همين كه مي‌خواست شروع به گفتن كند فرد ديگر گفت دروغ مي‌گويد باور نكن. گفتم بگذار ببينم چه مي‌گويد. داستان را به اين صورت شروع كرد ((آن موقع كه شهر در اثر بمباران و موشك‌باران كاملا تخليه شده بود من و اين آقا كه فكر مي‌كرديم ماندن‌مان در شهر براي حفظ خانه‌ها و مقداري اسباب اثاثيه لازم است و در واقع براي خود عزيز كردن پيش زن و بچه‌ها و شجاع نشان دادنمان در شهر مانده بوديم شب را با ترس و لرز بسيار به صبح رسانديم.

صبح زود بلند شده و از ترس از شهر بيرون رفته و در قبرستان خضر خورا مخفي كرديم. چند لحظه نگذشته بود كه از ترس فكري به ذهن من رسيد و رو به ايشان كرده و گفتم اگر چيزي بگويم ناراحت نمي‌شوي؟ گفت نه بگو گفتم ما دو نفر بد شانس هستيم. الان كه هواپيماها بيايند اين پيراهن من كه قرمز است جلب توجه مي كند و مي زنند هر دو مان را مي كشند.

دوستم گفت راست مي گويي بلند شو برويم. راه افتاديم از رودخانه رد شده و كوه را بالا رفته و در كمر كش كوه در سايه مشرف به شهر نشستيم .به فاصله چند لحظه فكري به سرم زد به دوستم گفتم چيزي بگم. گفت بگو. گفتم من و تو كه دو نفر بد شانسيم حالا هواپيماها مي‌آيند وچون شهر درون درّه قرا دارد ناچارند ويراژ بدهند و بيايند پائين و فوري بروند بالا كه در اين حالت كه راكت‌ها را رها مي‌كنند از بدشانسي ما به هدف نمي‌خورند و مي‌آيند و مي‌زنند هر دوي م ارا مي‌كشند! زود بلند شد و گفت راست مي‌گويي پاشو بريم...

به هر حال از كوه بالا رفته و در فلات بالاي شهر كمرهاي كوچكي بود خود را به پاي آنها كشيده و در حالي كه از شدت خستگي و تشنگي و گرسنگي ناي راه رفتن نداشتيم در سايه دراز كشيديم. دراین لحظه به ناگاه چیزی به ذهنم رسید و به رفیقم گفتم چيزي بگویم. گفت بگو. گفتم تو كه مي‌داني چقدر بد شانس هستيم. الآن هواپيماها كه ‌يند شهر را بزنند. گلوله ضد‌هوايي‌ها كه به آنها شليك مي‌كنند. مي‌روند بالا و عمل نمي‌كنند و مي‌آيند روي سرمان و هردو مان را مي‌كشند. گفت واللاه راست مي‌گويي. بلند شديم و راه افتاديم.

خلاصه با تمام خستگي و گرسنگي و تشنگي و ترس تا شب در هيچ جايي نتوانستيم آرام بگيريم...)) حالا تو كه شاعر و نويسنده‌اي خودت حال ما را ترسيم كن. ديگري مي‌گفت دروغ مي‌گويد غلو مي‌كند...

اين غزلواره تابلوي نقاشي ازاين ماجراست و به درخواست آن دوست سروده شده است:

        چي پازه

چي پازه  تيرئ زمه كارم فراره

خي ريزم  هر جا رُوِم تؤرم دياره

 

قل د زئرم نئسه د‍‍ِه شكتي و تَرس

مار مليك مسخره زُو وم دراره

 

قُم قُمئ ار وِم درا يازه دره جيئم

تا تلئ تکوو حوره گُوم كمو داره

 

وا خشه بلگئ دلم ريزيه ده سينه

آسمو غئر از بلا سي مه نواره

 

زنه‌يي بي و غنيوم دِه سر ائ كو

كس اميدئ دِ دل تَنگم نكاره

 

ار دنگيئ بَپــوقيه سه پَل اولّا تر

برجكش مني و ري تولِم سواره

 

رُوم دِ كلمايا تُلنجئ نزنم چين

هر طرئ هئسم مِنِم شقم دياره

 

پا رُوئي نئ تا دِئ دونيا بَگُرِيزم

پشت سر تشه  ورِم شيشِ مغاره

 

 همانند كل (بزنركوهي)تير خورده، وحشت زده و دائم در حال فرار هستم / قطرات خون كه از بدنم به زمين ريخته مي شود مسير فرارم را مشخص مي كند/ پاهايم از شدت خستگي وترس ولرزيدن توان ايستادگي وزن بدنم را ندارد/ مارمولكي كه خود مظهر مسخره شدن است مرا مسخره مي كند و به من زبان در مي آود(نوعي سوسمار كه از روي عادت زبان در مي آورد)/ اگر سوسماري از  جلو من در بيايد من از ترس يازده دره فرار مي كنم (كوه ودره) / اگر شاخه درختي از  اثر باد تكان بخورد فكر ميكنم صياد با كمان در حال هدف گيري وكشتن من است/ با لرزش برگ در خت از ترس دلم در سينه فرو مي ريزد/ آسمان بجز بلا باراني براي من ندارد / زندگي براي من در بالي اين كوه غير قابل تحمل شده است/ وهيچ كس و هيچ چيز زره اي اميد به زندگي در دل من نمي كارد / اگر  صداي يك تفنگ قديمي سرپر كه بردي براي شكار كردن ندارد به فاصله سه كوه آن طرف تر به گوشم برسد/ خيال مي كنم صياد برج نشانه گيري آن را دقيقاً روي پيشاني من تنظيم كرده است/ به غارهاي كوچكي كه مخصوص پنهان شدن بز وميش كوهي است پناه ميبرم ولي يك لحظه در آنها ايستادگي ندارم چون/ به هر صورت كه خودم را پنهان ميكنم فكر ميكنم كه قسمتي از بدنم در تير رس صياد است/ پاهايم توان رفتن ندارد تا از اين مخمصه واين  دنيا بگريزم/ تازه كجا بروم در حالي كه پشت سرم آتش وروبرويم ترانشه بسيار بلند وعمود وصاف كوه است (غيرقابل عبور)

عليپوردریکوند (راهي عشق) خرم آباد

واژه نامه:

پازه:پازن-توئر:اثر،ردپا-قل:پا-شکتی:خستگی-مارملیک:مارمولک-جیئم:فرارمیکنم-تل:شاخه درخت-کموودار:کماندار-افعی ،گزنده ای افسانه ای درلرستان-بلگ:برگی-دنگی:تفنگ سرپر-بپوقیه:شلیک کند-به صدادراید-پَل:کوه کوچک،تپه-اولاتر:آنطرف تر-تول:پیشانی-کلما:غار-تلئینج:توقف کوتاه همراه با نشستن-پارو:مفر

مطالب مرتبط:

طنز و طنازی در شعر لری مینجایی (گویش بالاگریوه)- بخش اول