سه شنبه, 21 آذر 1396  

جدیدترین مطالب

کورش-قانون-یکسان-و-فرهنگ-ثابتی-را-به-ملل-مختلف-تحمیل-نمی-کرد
  علی باجلان / در این روزگار که بیشترین تهاجمات نسبت به فرهنگ های بومی...
سامان-فرجی-بیرگانی-به-سوگ-پدر-نشست
  پدر محترم همکار عزیزمان، سامان فرجی بیرگانی، نویسنده و فعال فرهنگی و...
کریستف-کلمب-باشیم-اما-کشفیات-مان-در-حدّ-«شباهت-دو-کلمه»-نباشد-آیا-در-قفقاز،-پاکستان-و-اندونزی-لر-داریم؟
  ابراهیم خدایی / در تمام زبان های دنیا کمابیش همین حروفی که ما در فارسی...
پیشنهاد-مکان-یابی-مرکز-سیماشکی-عیلامی-در-خرم-آباد
  دکتر محمد بهرامی / احتمالا این دژ که شواهدی از آن در لایه های زیرین...
صدا-و-سیما،-صدای-مردم-لُر-را-بشنود
  لهراسب قلی پور لوایی / لُر قومی است که در طول تاریخ از ایران دفاع کرده...
لک-داغستان-با-لک-لرستان-ارتباطی-با-هم-ندارند-«اسم-های-مشابه»-میان-همه-فرهنگ-ها-و-مناطق-جهان-وجود-دارد
  عیسی قائدرحمت/ خطاهای ناشی از شباهت اسامی اخیرا در موارد متعددی مثل لک...
مخالفت-شوراى-علمى-بازبينى-با-پخش-سريال-«سرزمين-مادرى»-لزوم-اعاده-حیثیت-از-سردار-اسعد-بختیاری
  مصاحبه های غیرکارشناسانه برخی از مدیران و هم چنین کارگردان سریال نه...
سرزمین-کهن-و-امکان-گشودن-گره-ای-که-در-دست-صدا-وسیماست
  سامان فرجی بیرگانی / در ماجراهای سدّ گتوند، تونل کوهرنگ، سریال سرزمین...
فوتبال؛-ابزاری-برای-هویت-خواهی-جامعه-لر
  ابوالفضل بابادی شوراب/  تیم هایی همچون نفت مسجدسلیمان ، گهر دورود ،...
دالالا-اثری-نو-از-حسین-حسین-زاده-رهدار
   حسین حسین زاده رهدار /دالالا برای آموزش لالایی لری به مادران است تا...

پر بازدیدترین های ماه

 

 
 

برنامه، جهت و هویت مدرن لر : گفتار سوم تاریخ لُر چراغ راه آینده

 

شیخ جهانگیر محمودی /
 برای آغاز درباره تاریخ لر با نگرش مترقیانه نیاز است که اندکی ازهویت دینی وملی این قوم یاد کنیم.مردم لر ازشاخه ها ی مختلف ازپیروان صدیق وپاک شیعه اثنی عشری هستند.

 توضیح : سیاست لور چه در قدیم و چه اکنون با حضور سردبیر جدید اینگونه نبوده و نیست که فقط مطالب باب میل خودمان منتشر گردند، مطلب حاج آقا جهانگیر محمودی هم قبل از انتشار توسط عده از دوستان مورد نقد قرار گرفته است.

تا کنون از این یادداشت‌ها سه بخش زیر منتشر شده است :

پیش گفتار

گفتار اول

گفتار دوم 

نگرش به تاریخ بردونوع است. نگاه نخست ومتداول درمیان بیشترنویسندگان ما به ویژه لرها، نگاه نوستالوژیک است. این نگرش مارا سرگرم خاطره ای دل انگیز، فخرآفرین وشوق انگیزمی نماید. چنین نگاه اندکی مارا ازواقعیت های تلخ وغم انگیزی که مارااحاطه کرده بیرون آورده ومانندآن دخترک فقیر گل فروش درشب کریسمس دربیداری؛ خواب نان وشیرینی وجای گرم را می بینیم.گونه ای نفی حقارت است. دراینجا برای روشنتر شدن موضوع  سخنی از اریک هابزبام یاد می کنم.وی می گوید: مثلا پدیده آشنای دلتنگی برای گذشته nostalgia  و یافتن ریشه ها را در نظر بگیریم که فرزندان یهودیان ادغام شده سکولار و انگلیسی شده را به این سوق می دهد تا در کشف مجدد آیین های نیاکانشان احساس آرامش کنند و خاطرات «شتتل» (که باید خدا را شکر کرد که هیچ وقت ندیدندش) احساساتی شان کند ...ماهم همین گونه ایم.هنگامی که ازتاریخ یادمی کنیم به نحو نوستالوژیک وخاطره ای شیرین ازآن یاد می کنیم وبه واسطه آن برگذشته افتخار می ورزیم.اما بی گمان ما گذشته پرافتخاری داشتیم.لیک  آیا تنها چسبیدن به این روش می تواند ما رابه جایی برساند ؟بی گمان خیر. ماباید تاریخ را به گونه ای بنگریم که درنتیجه آن گذشته را چراغ راه آینده خویش قرار بدهیم.واین نوع دوم دیدن تاریخ است که مدنظر نگارنده است.ما باید برخی از گذشته که سبب اختلاف افکنی میان لرهامی شودرا فراموش کنیم وکار چنین افرادی را زشت بشماریم. اجازه دهید گفته مشهور ارنست رنان (Ernest Renan) را در سخنرانی اش در 1882 تحت عنوان «ملت چیست؟»به یاد بیاوریم: «فراموش کردن تاریخ ، یا حتی اشتباه تاریخی (Ierreur Historique)، عامل حیاتی ای در شکل گیری یک ملت است و به همین دلیل است که پیشرفت مطالعات تاریخی غالبا برای یک ملت خطرناک می شود.»ساخت وپرورش قومیت که درچارچوب یک ملت است همچنین ، نیاز به فراموش کردن کلی وجزیی برخی از حوادث تاریخی دارد.این گونه ای ازخود خواهی منفی ولجوجانه است که باید همگان به راستی خودرا پای بند زشت شمردن این شیوه خودخواهانه که برپایه جهل بنا شده بدانند.والبته از اسباب عقب ماندگی وارتجاع نیزهست که بایستی با آن به گونه جدی درافتاد. پیوسته یاداز بزرگی تک وطایفه خویشهمراه با چاشنی دروغ وبزرگ نمایی  وفخرفروشی به آن درلرها به شکل یک بیماری مزمن رخ کرده است.فخرفروشی هایی که بیشترسبب جدایی است تااتحاد.ما باید به گونه ای به تاریخ بنگریم که از درون آن هویت سیاسی فرهنگی خویش رابیابیم.بدین معنا که به خوبی جغرافیای سیاسی خویش را باز سازی کنیم وهارتلند خود که اساس توانمندی وپیشرفت وتوسعه قوممان است را شناسایی کنیم.به عبارت دیگر مباحث این گفتار مانند مباحث پیشین مقدمه فصل وگفتارچهارم است که جغرافیای سیاسی وهارتلند ما(یعنی اهواز وخوزستان)را معرفی می کند.ازاین روی نگارنده می کوشد که درزیربه برخی از تاریخ لرها به گونه ای که چراغ راه آینده باشد وتعیین کننده جغرافیای سیاسی وژئوپلوتیک ما شود، بپردازد.

 

 

 برای آغاز درباره تاریخ لر با نگرش مترقیانه نیاز است که اندکی ازهویت دینی وملی این قوم یاد کنیم.مردم لر ازشاخه ها ی مختلف ازپیروان صدیق وپاک شیعه اثنی عشری هستند. ایمان واعتقاد لرها به مذهب شیعه آنقدر آشکار ومبرهن است که جای گفت ندارد.لیک دراین میان برخی از لرها (برای نمونه درمیان بختیاری ها)شیوه ویژه ای درآشکارنمودن این ایمان واعتقاددارند. بی گمان ارزش های دینی جایگاه بزرگی درمیان بختیاریان داشته است. اما فرهنگ وتاریخ ووقایعی که به ویژه پس از صدراسلام دراین کشورشکل گرفته،(دربرخی ازگروه های لربه ویژه بختیاری) بیش از همه ومهمترین عنصرفرهنگی را درمیان این قوم اصیل ایرانی، نگرانی برای حفظ ایران وارزش های حفظ کننده آن  درنظرداشته است.لذا گاه گونه ای پارادوکس به ارزش های دینی واسلامی دارد.شایدبرخی تعجب کنندازاینکه چرا درحالیکه برخی ازبختیاریان (سوای بسیاری دیگرازمومنان ومعتقدان بختیاری به دین الهی اسلام) آن چنان که باید وشاید به ارزش های دینی وقعی نمی نهند.  اما با این حال بزرگانی ازسادات وکرامت های معنوی والهی آنان را جدی می گیرند. دورِ مزارآنان حلقه زده وبا عشق وشورازآنان یادمی کنند. وخواسته ها ونیازهای خودرا باآنان درمیان می گذارند. با اندکی توجه به وقایع تاریخی می توان دریافت که این بزرگان سادات (که دربرابر ظلم وستم وتجاوز بنی امیه وبنی عباس وبرخی از حکومت های ترک ومغول که ارزشی برای ایرانیان قائل نبودند) با رشادت تمام به مبارزه پرداخته وچون شیرانی دربرابر این ستمگران جنگیده وبه دلاوری به شهادت رسیده اند.( یعنی دردوبعدمبارزه طبقاتی وملی همسوی پیکاربا ایرانیان بوده اند)  پس این شهیدان که درعین حال انسان های والایی از نظر اخلاقی بوده وکرامت هایی از آنان به منصه ظهوررسیده درپیوندبامبارزه ای که به نفع ایران بوده یاهمسوباآن است،سبب شدندکه جایگاه والایی از آنان نزدبختیاریان به وجودآید.این ویژگی (سوای از درستی اعتقاداسلامی که به آنها موقعیت وکرامت الهی داده)،بیشتر ازبعدارزش های ملی موردتوجه بوده واسطوره ای درنزدمردم بختیاری ساخته است. چنین امری یک استراتژی دائمی درمیان این قوم به وجودآورده و پیوسته شکل وشمایل مبارزه را تعیین کرده است. درمبارزات فرهنگی وبرنشاندن شاهنامه درکنار قرآن کریم به عنوان یکی از استوانه های مبارزه فرهنگی ووجوب خواندن آن درهرصبح وشام نیزداستانی دل انگیز از این پیکار ملی گرایانه دارد. درپیکاربرای زبان که زبان خوزی وپهلوی میانه به ویژه دردوره ساسانیان زبان لرهابود. درمقابله با زبان دری که امروز به نام زبان پارسی می شناسیم کوشش های بسیاری درآن دوره  شد. از جمله کوشش های مهم این قوم که به استناد مدارک تاریخی حکومت ساسانی را در دست داشتند، این بود که تلاش کردند کلیه کتیبه ها ی مذهبی واداری را به زبان پهلوی یا خوزی برگردانند. زبان دری زبانی بود که اشکانیان دردوره خویش درادارات وسازمان های حکومتی باب کرده بودند.لذا باتوجه به جنگ وستیزی که با پارت ها داشته وسبب سرنگونی آن شدند کوشش های فرهنگی برای حذف ارزش ها وزبان آنان را پی گرفتند.  بااین وصف لرها دردوران جنبش شعوبیه برخلاف مشی سابق خویش دست به مبارزه  فرهنگی همه جانبه زده ودر برابر کوشش هایی که درراستای محو ونابودی هویت ایرانی صورت می گرفت به پاسداشت زبان پارسی پرداخته وخواندن وترویج شاهنامه رابر خود تکلیف نمودند. چنانچه هنوز این سیره پسندیده درمیان این قوم وجوددارد.پیکار لرها بدون هیچ چشمداشتی دررکاب پادشاهانی که برای نام وآوازه ایرانیان مبارزه می کردند چون نادرشاه افشار(ترک نژاد) ودیگران نیز نشاندهنده این حساسیت بزرگ وفداکاری درکناررهبران ترک وغیره برای نجات واعتلای ایران است.  

تبیین وتوضیح بیشتر:

 چنانکه بیان شد لرهاهویت خودرا بیشتر از قرآن وروایات وشاهنامه گرفته اند. لذابايد دانست که پايه و بنياد پيدايش اين قوم چيست؟ اگر با بنياد لرها آشنا شويم خواهيم ديد که پايه پيدايشش به ويژه از هنگام خزيدن در قُله‌هاي دست نيافتني زاگرس نگاهباني از فرهنگ واقتدار ملي و اصيل سرزمين بزرگمان ايران است، نه قوم‌گرايي تنگ و بسته که برخي از قوم‌ها دچار آن هستند. به سخن ديگر، هرچند پيوند‌هاي قومي يکي از بنيادي‌ترين پيوندهاست ولي اين قوم است که درباره هويتش بر پايه وزن خويش مي‌انديشد و آن را به گونه‌اي که خود مي‌خواهد و دوست دارد، بر پايه جايگاه‌ها، نيازهاي زمان و ديگر خواسته‌ها به مردم و به خود مي‌شناساند. بر اين بنياد ديدگاه نگارنده اين است که نشان دهد بختياري‌ها و مجموعه لرها با دلايلي روشن پايه‌گذار فرمانروايي ساساني بوده‌اند. لذابر اين جايگاه وبزرگی بايد گفت که لر‌ها نمي‌توانند و نمي‌توانستند راهي بروند که نشانگر يک قوم ناچيزخودگرايي است که تنها براي هم‌ذات‌پنداري روي به شاهنامه کرده‌اند. پس نگرش آنها نيز به شاهنامه پيوسته بر پايه همان هدفي که شاهنامه را هستي بخشيده؛ يعني برابرخواهي و عدالت قومي و مهمتر از آن ايران خواهي در چهره صلح و دوري از ستم و خونريزي است. در اينجا نخستين پرسش خويش را به ميان مي‌آوريم. آيا فردوسي و شاهنامه به گونه‌اي است که هر قوم بخواهد تنها براي خودگرايي و از اين ميان هم‌ذات‌پنداري آن را به کار گيرد؟ برای پاسخ بايد بدانيم که ماهيت فردوسي و شاهنامه‌اش چيست، و نقش فردوسي بزرگ در جنبش شعوبيه چه بوده است؟ آيا نسبت به آن بي‌انگيزه بوده یاآن‌که خود از چهره‌هاي بزرگ اين جنبش است؟ پاسخ به اين پرسش نقش بسيار مهمي در شناخت رويکرد لرها که از گذشته دور مردمي هشيار، سياستمدار و جانباز راه ايران بوده‌اند به شاهنامه به عنوان بخشي از زندگي خود دارد. بايد گفت هيچ کس نمي‌تواند به خود اين گمان نادرست را راه دهد که فردوسي و شاهنامه‌اش نسبت به شرايط پر افت و خيز زمانه خويش که در رأس آن خيزش جنبش شعوبيه بوده، بي‌انگيزه بوده است. زيرا شاهنامه فردوسي خود اوج کوششي فرهنگي در راه جنبش شعوبيه ( ملي‌گرايي ايراني) است. اين کوشش با به چشم آوردن دو سويه پايه‌اي هويت ملي يعني زبان و تاريخ ايران همراه بود.


چنانچه در زمينه زبان مي‌سرايد: 
بسي رنج بردم در اين سال سي 
عجم زنده کردم بدين پارسي 
و درباره زنده نمودن هويت تاريخي مي‌سرايد: 
به تاريخ شاهان نياز آمدم 
به پيش اختر ديرساز آمدم 
کهن گشته اين نامه باستان
ز گفتار و کردار آن راستان 
همي نو کنم نامه‌اي زين سخن 
ز گفتار بيدار مرد کهن 
همي نو کنم نامه‌اي زين نشان
کجا يادگار است زين سرکشان 
بمردند از روزگار دراز 
به گفتار من زنده گشتند باز



در اين باره نيز مرتضي ثاقب‌فر در گفت‌وگوي «ايران باستان و هويت ايراني» مي‌گويد: چگونه ممکن است که در قرن پر تب و تاب چهارم هجري، يعني پس از آن‌که همه جنبش‌هاي سياسي ـ نظامي بر ضد چيرگي نژادپرستانه اموي و عباسي و سپس دست يافتن ايرانيان به استقلال و آن همه ترجمه خداي نامک‌ها (يا شاهنامه‌هاي) دوره ساساني از پهلوي به فارسي و تأليف چندين شاهنامه به نثر و نيز بالندگي نهضت شعوبي در ايران که فردوسي نيز عضو آن بود، بتوان پنداشت که فردوسي هدف آگاهانه سياسي ـ فرهنگي نداشته است؟ اين نکته را نه تنها هر ايراني عادي با خواندن شاهنامه درمي‌يابد، بلکه خود فردوسي در جای‌جای شاهنامه به هدف‌هاي خود اشاره کرده است.

مثلا وقتي خود در توصيف شاهنامه مي‌گويد: 
بدين نامه شهر ياران پيش 
بزرگان و جنگي سواران پيش 
همه رزم و بزم و راي و سخن 
گذشته بسي روزگار کهن 
همان دانش و دين پرهيز و راي 
همان رهنموني به ديگر سراي

درواقع شاعر به اهميت کتاب خود در آگاه کردن مردم ايران به تاريخ خويش، جنگاوري نياکان خويش و دانش و دين خويش اشاره مي‌کند... [کتاب ايران، هويت، مليت، قوميت، به کوشش دکتر حميد احمدي ـ ص: 229 و 228] ولي بي‌گمان هر کس روي به جنبش و نهضتي بياورد، پيش از آن بايد از وضع زمان خويش ناخشنود باشد. در اين باره فردوسي در سروده زير اين ناخشنودي از زمان را بيان مي‌کند:

زمان خواهم از کردگار جهان 
که چندي بماند دلم شادمان
که اين داستان‌ها و چندين سخن 
گذشته برو سال و گشته کهن 
بپيوندم و باغ بي‌خو کنم 
سخن‌هاي شاهنشهان نو کنم 
کزيشان جهان يکسر آباد بود 
بدان گه که ‌اندر جهان داد بود

پس روشن است که فردوسي هم درد داشت و هم انگيزه و هم از روشي آگاهانه در اين راه پيروي مي‌کرد. بر اين پايه، کار فردوسي، کاري بزرگ در راه جنبش شعوبيه بود. نکته جالب اینکه فردوسی هم با پالاییدن تاریخ نخواسته نگاهی نوستالوژیک داشته باشد.بلکه با بی خو (بی علف هرز کردن باغ تاریخ) کوشیده آن بخش هایی رابه یادآورد که گذشته چراغ راه آینده باشد.اما براي شناخت بهتر شرايط آن روزگار به توضيح بيشتري نيازمنديم، که در اين راستا به برخي از ديدگاه‌ها و اسناد مي‌پردازم. براي نمونه مرحوم دکتر عبدالحسين زرين‌کوب(ره) در کتاب «دو قرن سکوت‌» مي‌نگارد: آنچه از تأمل در تاريخ برمي‌آيد اين است که عربان [يعني عمر و ابوبکر و بني‌اميه و بني‌عباس و کارگزاران آنها] هم از آغاز حال، شايد براي آن‌که از آسيب زبان ايرانيان در امان بمانند و آن را همواره چون حربه تيزي در دست مغلوبان خويش نبينند، درصدد برآمدند زبان‌ها و لهجه‌هاي رايج در ايران را از ميان ببرند، آخر اين بيم هم بود که همين زبان‌ها، خلقي را بشوراند و مُلک و حکومت آنان را از بلاد دور افتاده ايران به خطر‌ اندازند. به همين سبب، هر جا که در شهر‌هاي ايران، به زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند، با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاري که تازيان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند، بدين دعوي حجت است. نوشته‌اند که وقتي قتيبة بن مسلم، سردارِ حجاج، بار دوم به خوارزم رفت وآن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمي مي‌نوشت و از تاريخ و علوم و اخبار گذشته آگاهي داشت، از دم تيغ بي‌دريغ درگذاشت...[1356- ص 95] هرچند در آغاز بر پايه ناداني و بي‌سوادي، مقصد گروه بيشتري از فرمانروايان به ظاهر اسلامي از بين بردن زبان و آثار ادبي و فرهنگي ايرانيان سويه و هدف مذهبي داشت و درواقع براي پيشگيري از بازگشت‌ انديشه‌هاي زرتشتي بود، ولي‌ اندک ‌اندک به راهي رفتند که جز نژادپرستي خوارکننده چيز ديگري را نمي‌توان انگيزه آن دانست. در اين باره، مرتضي ثاقب‌فر در منبع پيش گفته، در چگونگي پيدايش جنبش ناسيوناليستي شعوبيه ايراني در سده‌هاي نخستين اسلام پرداخته مي‌گويد: بارزترين نهضت سياسي ـ فرهنگي در اين دوره، پيدايش جنبش «شعوبي» يا به زبان فارسي «ميهن پرستي‌» است و چنان‌ که مي‌بينيد آشکارا معادل همين واژه «ناسيوناليسم‌» امروزي است... تاريخ آغاز اين نهضت به اوايل سده دوم هجري، يعني زمان حکومت امويان مي‌رسد و دنباله آن تا سده پنجم تا حتي پس از آن ادامه مي‌يابد. اين مسلک، جنبشي در عالم اسلام ايجاد کرد و تمام شئون اجتماعي و سياسي و فکري و ادبي را در بر گرفت و تغيير داد، اما در واقع، يکي از بزرگترين محرک‌هاي اين جنبش، نژادپرستي خود اعراب [کارگزاران اموي و عباسي و اشراف آنها] بود که باعث بروز چنان واکنشي در ايران شد. اعراب [يادشده]درنتيجه سيادتي که به برکت اسلام نصيب ايشان شده بود بي‌اندازه مغرور شده وادعا مي‌کردند که ذاتا از همه ملل جهان برتر ند وجز خود براي هيچ قوم ديگري ارزش واعتبار قائل نبودند.به ويژه در عصر بني اميه موالي (ايراينان ) را خوار و حقير مي‌شمردند و دانشمندترين مردم اگر از طبقه موالي بود، در نظر اعراب از چارپايان نيز پست‌تر به شمار مي‌رفت.به اين ترتيب ايرانيان که با برداشت و قرائت دقيق خود اسلام را پذيرفته و بزرگترين فقها، مفسران قرآن، محدثان و فيلسوفان اسلامي را پرورش داده بودند، حکومت اعراب را نه تنها دشمن روح ملي خود بلکه به ويژه به خلاف اسلام مي‌ديدند و از آن روي کسي ديگر تاب تحمل حکومت عربي را نداشت و جنبش شعوبيه آغاز شد...(/1383ـ ص: 247و246...همان)...نکته پرکشش و هشدار دهنده که تاريخ به ما مي‌آموزد، اين است که دادگري هويتي و فرهنگي و زباني و گراميداشت جايگاه قوم‌هاي پيراموني کاري بايسته است .  حکومت ما نيز بايد با راهنمايي نمودن درست قوميت‌هاي پيراموني و بي ‌آن‌ که در انتظار باشد که روزي خود ياد خواهند گرفت که چگونه گرايش‌هاي قومي خويش را در راستاي امنيت ملي به کارگیرند، بايد که به آنها اين روش‌ها را بياموزد تاراهي نرويم که به زيان کشور باشد، سکوت وبي‌برنامه گی به ويژه از ناحيه صدا و سيما و آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها پذيرفتني و شنيدني نيست.اما درباره کوشش دادخوهانه جنبش «شعوبيه» بايد يادآوري نمايم که افزوده بر تاريخ شناسان ايراني برخي از نويسندگان برجسته عرب نيز بر اين باور بوده‌اند که کوشش شعوبيان نه حرکتي نژادپرستانه و بيگانه ستيز بلکه در راستاي دادخواهي بوده است و هرگز رويکردي در ستيز با اسلام خواهي يا در راستاي ستيز با قوم‌هاي ديگر به شمار نيامده است.براي نمونه، احمد امين مصري که از برجستگان عرب است در اين باره نيز چنين ديدگاهي دارد.وي مي‌گويد: جنبش شعوبيه خواهان دمکراسي و برابري عرب و عجم در برابر اريستوکراسي و اشرافيت خواهي عربي دوره بني اميه و بني عباس بود.../واژه نامه سياسي – اجتماعي. حسين رهجو- واژه ش.. پس بايد دانست که هدف نگارنده از يادآوري جنبش شعوبيه یادآوري روح برابرخواهي است نه نژادپرستي (که البته لرهابانژادپرستی وعنصری گری با جدیت تمام مخالف هستند). بی تردیدگرچه ايران پيوسته از يک فرهنگ والا برخوردار بوده، اين خود بي‌فرهنگي است که به خوار شمردن قوم‌هاي ديگر پرداخته شود. بنابراين خوار شمردن قوم‌هاي ديگر، تنها ويژگي گروه بي‌پايه و بي‌مايه و اندکي است که از روح و فرهنگ ايراني به دور افتاده‌اند، زيرا چنين گفتماني هرگز با روح عدالت خواه، مسالمت جو، صلح دوست و اهل تسامح ايراني ـ که از کوروش بزرگ وپیش وپس ازآن تا کنون چنين است، همسو نيست و شاهنامه که مانيفست بزرگ ‌انديشه و باور و چگونگي پيکار جويي ايراني است، خود سراسر روح عدالت، صلح دوستي و مسالمت جويي است. پس نژاد ايراني بر پايه مهر و الفت با همه اقوام ايراني بناي زندگي خويش را نهاده است و از خوار شمردن ديگران به سختي رويگردان است.این امر از خصوصیت لربه دوراست.لذاپیوسته با اقوام دیگر از عرب وعجم روابط نزدیک وپیوسته ای داشته است. براي تأکيد بيشتر بد نيست که گوشه‌اي از کتاب «نامورنامه‌» استاد دکتر عبدالحسين زرين کوب (ره)را نيز يادآوري نمود. وي درباره شاهنامه مي‌نويسد:.. تفاوت اين حماسه با هر حماسه ديگر نه فقط در همين آميزش بين وحدت و کثرت آن است، بلکه جنبه اخلاقي مضمون آن نيز درخور يادآوري است. اين يک نوع حماسه داد و قانون است، حماسه مقاومت بي‌تزلزل در مقابل تعدي و بيداد. کوشش و تقلايي براي دست يافتن به گنج‌هاي طلا، براي دست يافتن به زنهاي گريز پا، براي دست يافتن به راه‌هاي بازرگاني شرق و غرب نيست، حماسه یک قوم است براي دفاع از هستي خويش، براي مقاومت در مقابل وحشي گري وزورگويي، براي مقاومت در مقابل دنيايي که برضد تمام هستي اومجهز شده است. همين نکته است که به اين اثر عظيم فردوسي ارزش جهاني و انساني پايدار مي‌دهد... شاهنامه مثل اين است که یک نوع پيام فلسفي هم دارد ـ از نوع فلسفه سياسي، اين فلسفه همان است که من آرمان طبقات نجبا خواندم و عبارت است از آن‌که داد و صلح را غايت واقعي مفهوم حکومت مي‌داند. حتي نخستين حکومت در دنياي شاهنامه – که درآن گيومرثه ازاين حيث يادآور وجود ديوکس تاريخي است – نوعي داور و ميانجي است براي تأمين داد و صلح. با آن‌که پيشداديان از لحاظ اتيمولوژي ارتباطي به داد ندارد، پيشداديان و حتي کيانيان در اين حماسه ايراني معرف ايده آل طبقه‌اي است که اگر جنگ مي‌کند هدف او تأمين صلح است و اگر به خشونت مي‌گرايد، غايت او ايجاد عدالت است.../زرين کوب – 109-110-118-1378... به هر روي، روشن است که فردوسي با هدف نيرومندسازي سیمای ایران وایرانی با رویکردی انسانی وصلح طلب به پیکارفرهنگی وبازنمایی هویت فرهنگی ایرانی وبرگرداندن خویشتن والا واعتمادبه نفس با آگاهی روشن وهمه جانبه پرداخته است.با این روش چگونه می توان گفت که بختیاریان وهمه لرها که بازماندگان ساسانیان بودند ، بی آگهی از این رویدادبزرگ و نقش شاهنامه درجنبش شعوبیه وبی هیچ گونه احساس مسئولیتی درراستای این جنبش بزرگ که ملی گرایی فراگیر از همه اقوام ایرانی و انیرانی است ، روی به آن کرده باشند و یا آنکه بی اطلاع ازاین حقیقت که گرچه شاهنامه عزت وبزرگی ایران وایرانی را می خواهد ،ولی هر گز برای آن با ستمگری و ستیزه با قوم های دیگر به ویژه قوم هایی که به خاک عزیزمان ایران تعلق دارند، نمی توان پیروشاهنامه بود و راه برابر خواهانه وصلح جویانه آنراپیمود. هرآینه چنانچه از رفتار و سلوک لرها پیداست دردرازنای تاریخ ، شجاعت دررزم آوری برای  کشور و در برابر هر گونه ستمگری شیوه آنها بوده ولی در کنار آن مهر و الفت و مهربانی به کلیه قوم های دیگر و رعایت عدالت و برابری درحق آنها برای همیشه، پیشه این قوم بزرگ بوده است.این ها همه ریشه درآن دارد،که لردر طول تاریخ پیوسته با جان ودل پای درس ها ی شاهنامه نشسته و به آن اندیشه نموده و به آن دلبسته است.چنانچه هر پگاه پس از نماز به  این کتاب بزرگ روی کرده واز آن درس ها آموخته است.

 پیشینه لرها درجایگاه فرهنگی و تمدنی

 

 اکنون باید که به شناخت بیشتری از هویت وگذشته لرها دست یافت . زیرا ازاین راه درمی یابیم که آیا لر قومی خودگراست ویااینکه درجایگاهی از فرهنگ و تمدن و تاریخ قرار داشته و دارد که نمی تواند جز به ایران و بزرگی  وتمامیتش بیاندیشدوراهی جز روی کردن به اندیشه های پیشرو وبرابرخواهانه برای پاسداری ازایران درپیش رو نخواهدداشت.به باوراین نگارنده ساسانیان که نخستین گروهی  هستند که پیش ازاسلام ازراه «جنبش شهری »نه از راه هجوم کوچ نشینان ،به حکومت دست یافتند( وبا پیشینیان خود وبسیاری از پسینیان ازاین رو تفاوت بزرگی دارند.زیرا این نکته مهم است که بدانیم لرها درگدشته  کوچ نشین نبوده اند تا روشن شود که فرهنگ ومیراث تمذنی آنها چیست. برای این که دعوی نگارنده افسانه پردازی (مانندبرخی قوم گرایان تجزیه طلب بیرونگرای پیرامونی )به چشم نیاید به سندهای زیر اشاره می کنم. (آنها می گویند که عیلامیان عرب نبوده اند ولی چون آنها را سامی می دانند وعرب هم سامی است پس می گویند خوزستان واهواز ازآن ماست.درحالیکه نژادایرانیان به جز ترکمن ها ومانندآن همه سامی است. دراین باره درسطرهای پایین تر خواهیم نوشت) در باره دلایل واسنادنخست باید گفت که  استاد ابراهیم پورداوود در کانون باستان شناسان به نقل از تاریخ هردوت می گوید : برای اولین بار هردوت تاریخ نویس بزرگ یونانی هنگام توصیف از یراق وتجهیزات سپاهیان ایران از سربازان سرزمین بختیاری ودیگر مردم خوزستان به نام خوزی یادمی کند . او می نویسد : ساز وبرگ خوزها مانند پارس ها بود جز اینکه به جای کلاه خود ((TIRA)کلاه (MITRA) به سر داشتند (منبع: کتاب : حکومت گران بختیاری – مهراب امیری - ص:25)ولی باید دانست  این گفته که خوزیان یا لران همان ساسانیان هستند، بر چه دلیلی استوار است. دراین باره نیزسندهایی  در میان است. برای نمونه عبدالحسین زرین کوب (ره) در کتاب «دو قرن سکوت» آورده است: دربعض کتاب ها از قول عبدالله بن مقفع نقل شده است که پادشاهان ایران در مجالس خویش به زبان پهلوی سخن می گفته اند . اما درخلوت ها بابزرگان مملکت به لغت خوزی تکلم می نموده اند .همچنین مردم بلاد مدائن وکسانی که بر درگاه پادشاهان بوده اند زبانشان دری بوده است (پاورقی ص: 91)بنابراین روشن است که زبان اصلی ساسانیان خوزی بوده است و گرنه چرا درخلوت به زبان خوزی (هوزی =اوکسی -کاسی) که نام های اهواز وخوزستان از آن گرفته شده است ، سخن بگویند. منبع این نوشته ی مرحوم زرین کوب ، چنانچه دردنباله پاورقی آمده است کتاب هایی چون الفهرست: طبع مصر ص 19 – یاقوت ج 4، کلمه فهلو – وحمزه اصفهانی : التنبیه علی حدوث التصحیف است . پس این گفته نمی تواند بی اعتبار باشد. دلیل دیگرما براینکه ساسانیان خوزی بوده اند  ، این سروده فردوسی بزرگ است که داستان سپردن پادشاهی از هرمز اردشیربه شاپور ساسانی راسروده است  که درهنگامی که هرمز اردشیر ،درحال وداع بادنیا  بودومردم نگران جانشین وی بودند ، او با ولیعهد خواندن شاپور ساسانی مردم خوزی را شادمان می کند وفردوسی بزرگ نیز  آشکاراازشادی خوزی ها  یاد می نماید. چنانچه می سراید:

 دگر شارسان اورمزد اردشیر 

 که گرددزِ یادش جوانمرد پیر

بدوشادشدکشورخوزیان 

 پر از مردم وآب سود وزیان

    روشن است که پیوند ویژه (نسبت قومی وفامیلی)میان خوزی ها با شاهان ساسانی که به گفته هرودت همه آن ها همان اوکسی یاکاسی بوده اند، درمیان  است و گرنه چه معنایی دارد که فردوسی درشعرنسروده «بدو شاد شد ایرانیان» وهر آینه بر شادی خوزیان ابرام ورزد.درباره اینکه چرا خوزی ها(اوکسی=کاسی)همان لرها هستند، درپی خواهیم آورد.حال بایدپرسید که آیا ساسانیان که خوزی بوده والبته ازنژادسامی هستند را می توان عرب خواند که قوم گرایان عرب خوز وعیلم را ازخود می دانند؟!! اکنون به این بحث می پردازیم که  شهر های خوزستان  از گذشته بسیار دور حتا پس از نوح (ع) وطوفان بزرگی که پدیدآمدشهر های پارسی  بوده است .برای این کار به یادآوری نوشته های دو  کتاب بزرگ لغت از نویسندگان بزرگ عرب استنادمی کنم .کتاب نخست« لسان العرب » است که  شهر ت بسزایی در نزد دانشمندان ادب عرب دارد. این کتاب که نوشته «محمدبن مکرم بن علی بن احمدانصاری افریقی مصری» است که به « ابن منظور» شهرت داردو در سال  711ه-ق وفات یافته است  زیر واژه «خوز» آورده است: والخوز: جیل من الناس معروف أعجمی معرب (ص427)ابومنصورجوالیقی درکتاب «المعرب من الکلام الاعجمی علی حروف المعجم » دراین باره آورده است :الاهواز : اسم من مُدُن فارس ...سپس آن راواژه ای «أعجمی » دانسته وآنرا به «ها» نه به «حا» آورده است (صفحه 85) کتاب جمهره اللغه العرب از لغت شناسان مشهور عرب صریحا گفته اند برای کلمه اهواز مفرد وجود ندارد و لغتی غیر عربی است و شامل شهرهای میان بصره و فارس است صاحب کتاب مجمل التواریخ و القصص معتقد است کلمه اهواز با توجه به سوابق تاریخی و اسطوره ای نام یکی از اولاد نوح پیامبر بوده بنام اهواز بن الاسود بن سام که بنای اهواز گذاشت و در کتاب معظم زبیدی : ذیل کلمه خوز از مردم خوزستان گفته فی العجم و هم من ولد خوزان بن عیلم بن سام بن نوح علیه السلام .» (مریم فدایی تهرانی)لازم به ذکر است که تنها اعراب ازفرزندان نوح وسام عرب لقب می گیرند.لذا باقی آنها(ازفرزندان دیگرسام) عجم خوانده می شوند.به عقیده نگارنده نظر معظم زبیدی صحیح ترین دیدگاه است.چون به باورمن بعدازطوفان نوح سرزمین خاورمیانه خصوصا بین النهرین(میان رودان)واطراف آن محل زندگی دوباره انسانهاست. دراین باره درسطور دیگری بحث خواهیم نمود. این ها که همگی منابع موثق عربی هستند نشان می دهند که خوزستان واهواز به هیچ وجه عربی نیست.وتنها خیال پردازان نادان ویا غرض ورزان دشمن با ایران چنین دروغ های گزافی را گفته وباور می کنند. دراین باره توضیحات بیشتری ضرورت دارد که با اقتباس ازنوشته های استادحسین خنجی به آن می پردازیم: آن بخش از ایران که از عهد ساسانی تا امروز خوزستان نامیده میشود در زمان هخامنشی، بنا بر سنگ نبشتة داریوش بزرگ، خَوجیا khavjiaa نام داشت و یک استان ( به زبان پارسی باستان : خشتره پاو ) بود. در زمان پارتیان که دوران پادشاهی های کوچ ک محلی بود، خوزستان نیز شاه خودمختار داشت، ولی ما نمیدانیم که از فرمانروایان بومی یا از پهلوی ها بوده است . آخرین شاه محلی خوزستان از پارتی ها نیروفر لقب داشت  که در حوالی سال ۲۲۰ میلادی توسط اردشیر پاپکان از میان برداشته شد . در زمان ساسانی خوزستان بصورت یک استان توسط فرماندارِ منصوبِ شاهنشاه اداره میشد . این وضع تا حملة عرب و برافتادن شاهنشاهی برقرار بود . در سال ۱۷ هجری که ابوموسا اشعری خوزستان را گشود، یکی از بزرگان شهر مهرگان کدک (به عربی : مهرجانقذق ) به نام آذین هرمزان فرماندار خوزستان بود . هرمزان همان مردی است که پس از چندین شکست در نقاط مختلف خوزستان، سرانجام مجبور شد که تسلیم ابوموسا اشعری شود؛ و اورا به مدینه برده تحویل عمر دادند، و داستان درازی دارد، که آخرش ترور عمر به تحریک او و ترور او به دست عبیدالله پسر عمر است . شهرهای مهم خوزستان در زمان ساسانی عبارت بودند از : جندی شاپور، سوسنگرد، رامهرمز، شوشتر، شوش، رام اردشیر، هرمزاردشیر، بهمن اردشیر . جندی شاپور درزمان ساسانی مهمترین شهر علمی وفرهنگی بود، و چنانکه میدانیم دانشگاه معروف جندی شاپور درآن زمان شهرت جهانی داشت . در سوسنگرد کارگاههای بزرگ ابریشم تابی، پارچه بافی و فرشبافی دائر بود . بافته های ابریشمین سوسنگرد از شهرت جهانی برخوردار، و تا جائی که گزارشهای تاریخی میگویند، قالیچه های ابریشمین سوسنگرد در دربار قسطنطنیه نیز علاقه مندان بسیار داشت . در هرمزاردشیر ( بعدها : اهواز) کارگاههای قندسازی دائر بود، و میدانیم که قند و شکر و نبات اهواز نه تنها به سراسر ایران میرسید، بلکه بعد از بافته های ابریشمین، یکی از مهمترین اقلام صادراتی خوزستان بود .تاریخ خوزستان و بومیان خوزستان در عهد ساسانی – علاوه بر ایرانیان پارسی زبان – عمدتا قوم خوزی بودند که زبان و فرهنگ خاص خودشان را داشتند. این قوم تا قرنها پس از برافتادن شاهنشاهی ساسانی نیز زبانشان را حفظ کردند، و در قرن چهارم هجری، بنا برگزارشهائی که دردست است، حتی خوزی هائی که اسیر عربها شده به بصره کوچانده شده بودند، در بصره نیز به زبان خودشان تکلم میکردند . زبان خوزی هیچ وجه اشتراکی با زبانهای فارسی و عربی و آرامی نداشت، و – به نوشته ابن حوقل که برای تحقیقات جغرافیائی به خوزستان رفته بوده – زبانشان نه به فارسی شبیه است و نه به سریانی و نه به عبرانی . اینها که بومیان درجه اول خوزستان به شمار میرفتند، از بقایای قومی بودند که در هزاره سو م قبل از مسیح دولت خوزی ها را را تشکیل دادند که در اسناد آشوری و در تورات با نام عیلام ازآن یاد شده است، و تمدن شکوهمندی را در این بخش از خاورمیانه به وجود آوردند که بیش از دوهزار سال برپا بود. دولت عیلام در سال ۶۴۰ ق م در لشکرکشی آشوربانیپال (پادشاه آشوری عراق) از صحنه تاریخ برافتاد، و شوش که پایتختش بود به کلی ویران گردید .ازسال ۶۴۰ ق م به بعد، به نحوی که برما معلوم نیست، یک شاخه از خاندان هخامنشی به شوش منتقل شدند و تشکیل حاکمیت انشان دادند. شوش حدود یک قرن پس از ویرانیش موقعیتی مهمتر از سابق یافت و دومین پایتخت ایران هخامنشی شد؛ و- چنانکه اسناد یافت شده در تخت جمشید نشان میدهد – تحصیلکردگان خوزی در دولت هخامنشی در مناصب بلند اداری به کار گرفته شدند؛ و زبانشان (یعنی زبانی که اکنون در فرهنگ تاریخی به زبان عیلامی معروف است ) بعنوان دومین زبان رسمی دولت هخامنشی پذیرفته شد. شوش در عهد هخامنشی برای بیش از دوقرن، یکی از آبادترین، زیباترین، ثروتمندترین و مرفه ترین شهرهای دنیا بود . در یورش هلینی ها به ایران، شهر شوش به دست اسکندر مقدونی ویران شد . هرچند که شوش پس از این دومین خرابی، درزمان پارتیان آهسته آهسته به طرف آبادشدنِ مجدد پیش رفت، ولی دیگر هیچگاه همچون زمان هخامنشی مرکزیت تصمیمگیری برای خاورمیانه را بازنیافت، بلکه همچون یک شهر میانحالِ خوزستان به حیات ادامه داد. خوزی ها درعهد هخامنشیان و پارتی ها دارای دین کهن نیاپرستی بودند که بصورت بت پرستی نمود یافته بود . این همان دینی است که ویرانه های معبدش در چغازنبیل هنوز جلوه هائی از شکوه دیرینه را به نمایش میگذارد و ما را به دیدار خویش فرامیخواند . درعهد ساسانی با گسترش آئین های مانی و مسیح، خوزی ها به این دودین روی آور شدند . پس از سرکوب مانوی ها آئین مسیح با آهنگی تند در بین خوزی ها گسترش یافت، چنانکه تا اواخر عهد ساسانی بخش اعظم روستاهای خوزی نشین مسیحی شده بودند، و مانویت فقط در میان خوزیهای مناطق شهری باقی
بود. یکی از معروفترین مسیحیان خوزی که در اواخر عهد ساسانی – به سببی که برما مجهول است – به حجازز گریخت، مردی است که در تاریخ اسلام با نام سلمان فارسی شناخته میشود، و – بنا بر نوشته بلاذری – اهل یکی از روستاهای رامهرمز بوده است در زمان ساسانی بسیاری از آبادی های منطقه دشت میشان در غرب خوزستان که همسایه جنوب عراق بود صابئی نشین بودند؛ و چنانکه میدانیم پدر مانی مدتی در بین صابئی های این منطقه زیست، و مانی در نوجوانیش از همین مردم تأثیر گرفت . صابئی ها پیرو یک دینِ فلسفیِ کهن بودند که از بازمانده های دینِ تحول یافتة کلدانی ها (بابلی ها ) بود و در اواخر زمان ساسانی هنوز در مناطقی مثل حرّان و نصیبین نیمه جانی داشت هرچند که تحت فشارهای بیش ازحدِ مسیحیان درحال نابودشدن بود. امن ترین جاها برای جماعاتِ دارای ادیان و عقایدی که در سرزمینهای زیرِ تبلیغِ شدید مسیحی ها مورد آزار و اذیت واقع میشدند درونِ ایران بود؛ و به همین سبب هم جماعات بسیاری از صابئی ها به خوزستان وارد شده ماندگار شدند . صابئی ها عموما آرامی تبار بودند . جماعت مذهبی که صبی نامیده میشوند و در خوزستان و جنوب عراق پراکنده اند، از بقایای همین صابئی هایند . این ها هنوز هم عناصر بسیار زیادی از زبان کهن آرامی را حفظ کرده اند، و دارای زبان مخصوص به خودشانند که زبان صبی نامیده میشود.در حمله عربها به خوزستان از سالهای ۱۷ هجری به بعد جماعات بسیار زیادی از مردم خوزستان به اسارت عرب برده شده در مدینه و شهرهای نوبنیاد بصره و کوفه به بردگی افتادند . معروفترین خانواده منطقه دشت میشان در غربِ خوزستان که در فتوحات زمان عمر به اسا رت رفته به مدینه برده شدند خانواده مردی به نام فیروز بود، که احتمالا مانوی بودند، و فرزندشان حسن بصری بعدها در بصره (درزمان حجاج ثقفی ) یکی از نامداران تفسیر و حدیث و فقه گردید، و بنیانگذار مکتبی با نام خودش در تاریخ اسلام شد، که از درون آن، مکتب معروف معتزله پدید آمد . علاوه بر خوزی ها و دیگرایرانی ها و آرامی ها، جماعتهای یهودی (اسرائیلی ) نیز در شهرهای مهم خوزستان همچون اهواز و سوسنگرد و رامهرمز میزیستند که عمدتا مشاغل پردرآمدی همچون زرگری و صرافی داشتند . تاریخ اسکان یهودی ها در خوزستان به زمان هخامنشی میرسید . چندین داستان درباره شخصیتهای یهود خوزستان در تورات آمده است که همه مربوط به عهد هخامنشی است (و دراینجا مجالی برای اشاره به آنها نیست ). ازاین حیث یهودی های خوزستان در عهد ساسانی ازنظر تاریخ اسکانشان – بعد از خوزی ها و دیگرایرانی ها- در درجه سوم قرار میگرفتند، و مدتها پیشتر از آرامی ها در خوزستان جاگیر شده بودند . خوزستان درسالهای ۱۶ تا ۱۹ هجری زیر ضربات مداوم قبایل جهادگر عرب بود که همواره از نقاط مختلف عربستان به محلی که اکنون بصره است میرسیدند، و به درون خوزستان گسیل میشدند . در خلال این چهارسال سراسر خوزستان – با وجود پایداری های بسیار سرسختانه ای که مردم دربرابر عربها نشان دادند – به تصرف عرب درآمد ( به این پایداریها در فتوح البلدان بلاذری اشاره رفته است ) . همراه با فتوحات زمان عمر، جماعات بزرگی از قبایل و طوائف عربستان به درون خوزستا ن خزیده در مناطق روستائی اطراف پادگانهای عرب اسکان یافتند . چونکه عربها زمینهای کشاورزی را به چراگاه شترانشان تبدیل میکردند، روستاهای خوزستان رو به ویرانی رفت و هجرت گسترد ه روستائی ها به مناطق شهری از جمله به شهرهای نوبنیاد اهواز و بصره را به دنبال آورد . بخش های بزرگی از روستائیان نیز به اسارت برده شده به بردگی عربها افتادند، و به زودی عرب زبان شدند . به سبب فشارهای بیش از اندازه ای که عربهای مهاجم به بومیان نواحی غرب خوزستان وارد میکردند، و بسبب آنکه تأسیسات آبیاری روستائی دراثر تبدیل زمینها به چراگاه شتر منهدم می شد، آبادیهای
غرب خوزستان تا اواخر قرن نخست هجری عمدتا عرب نشین و دارای نامهای عربی شدند.پس از فتوحاتت عربی، بسیاری از شهرهای خوزستان ویران گردید، و درآینده شهرهای نوینی که ساکنانشان عمدتا عربهای مهاجم بودند بر ویرانه های آنها ایجاد شد. برخی از این شهرها نام ایرانی شان را ازدست داده نام عربی به خود گرفتند . شهر هرمزاردشیر که درمنطقه خوزی نشین واقع شده بود و اطرافش روستاهای خوزی بود، توسط عربها نام اخواز(جمع خوزی=هوزی) گرفت؛ و چندی بعد بصورت اهواز  تلفظ شد. گزارشهای تاریخی نشان میدهد که خوزی ها هرمزاردشیر را هوزمسیر مینامیدند .  شهر بندری بهمن اردشیر – که در محل آبادان کنونی واقع بود- به کلی ویران شد؛ و پادگان عرب بر ویرانه های آن تأسیس شد . چونکه نخستین فرمانده این پادگان مردی به نام عباد ابن حصین حبطی بود، شهر کوچکی که در اطراف این پادگان توسط عربهای مهاجر ایجاد شد به این مرد منسوب شده عبادان نام گرفت . البته نام بهمن اردشیر نیز به نحوی برجا ماند، و توسط عربها بصورت بهمنشیر تلفظ شد که هنوز هم به نحوی برزبانها است .اهواز پس از فتوحات عربی بعنوان مرکز فرمانداری خوزستان در نظر گرفته شد، مهمترین پادگان عرب برای حفظ متصرفات عربها در خوزستان در آن دائر گردید، و فرماندار خوزستان در اهواز مستقر شد . درتقسیمات نظامی اداری که خلیفه عمر برای ادامه فتوحات درایران ایجاد کرد، خوزستان جزو قلمرو حاکم بصره منظور گردید. بصره پیش از فتوحات عربی یک روستای آرامی نشین در غرب اروند رود بود. قبایلی که از نواحی مختلف عربستان برای شرکت در فتوحات به منطقه غرب اروندرود سرازیر شده بودند، درسال هجری به فرمان عمر درآن نقطه اسکان داده شدند و بصره بصورت یک پادگانشهر درآمد که لشکرهای فاتح ازآنجا به خوزستان و جنوب ایران گسیل میشدند. تا سال ۲۰۰ خورشیدی که سراسر ایران در حیطه اختیارات طاهر ذوالیمینین پوشنگی قرار گرفت، خوزستان عملا بخشی از توابع بصره به شمار رفت، فرماندار خوزستان را حاکم بصره به اهواز میفرستاد، و مالیاتهای خوزستان به بصره تحویل میشد . درزمان طاهریان حاکم خوزستان را فرماندار بغداد که از خاندان طاهری بود منصوب میکرد؛ ولی چون که خوزستان دردرون قلمرو طاهری واقع میشد، مالیاتهای خوزستان به نیشابور – پایتخت طاهریان – تحویل میگردید . گزارشهای تاریخی نام و نشان فرمانداران متوالی در خوزستان برای ما حفظ کرده است. در عهد صفاری ها فرماندار خوزستان را حاکم فارس تعیین میکرد . با برافتادن دولت صفاری و تشکیل امارت سامانی، دست خلیفه در خوزستان باز شد و ازآن زمان به بعد فرماندار خوزستان را خلیفه منصوب میکرد، و مالیاتهای خوزستان نیز مستقیما به بغداد فرستاده میشد. از اواخر قرن سوم هجری که دوران ضعف دربار عبا سی و دوران رقابت قدرت افسران ارتش در عراق بود، برسر درآمدهای خوزستان بین افسران ارتش عباسی نزاعهای درازمدتی آغاز شد . ازاین زمان تا تشکیل دولت دیلمی، خوزستان همواره در دست فرمانداران نظامی بود که از بغداد فرستاده میشدند . دراین دوران به سبب تاراجهای مداومی که به دست کارگزاران عباسی از مردم میشد و بسبب بی توجهی به نگهداری و تعمیر شبکه های آبیاری، روستاهای خوزستان که در صدسال اخیر دوباره آباد شده بودند، به طرف ویرانی پیش رفتند، و بخشهای بزرگی از جماعات روستائی مجبور به هجرت به شهرها شدند.ما از طوایف و قبایل عر ب مهاجر به خوزستان که پس از فتوحات عربی در این سرزمین اسکان یافتند آماری دردست نداریم و به درستی نمیدانیم که کدام طایفه یا قبیله درکدام نقطه ازخوزستان اسکان یافتند؛ ولی مسلم است که مهاجران به خوزستان عمدتا از قبایل یمنی (بنی اسد، اشعر، عک، سکون، همدان، مراد، کنده، هذیل، بنی عِجل ) بودند. طوایفی از شاخه های مختلف قبایل بکر ابن وائل از شمالشرق عربستان، و طوایفی از عبدالقیس از شرق عربستان نیز به درون خوزستان خزیده در مناطقی پیرامون اهواز و شوشتر اسکان یافتند . طوایف یمنی خوزستان چونکه دنباله هایشان در کوفه ساکن بودند و از نیمه قرن اول هجری به بعد شیعه علوی بودند به تأسی ازاین دنباله ها شیعه مذهب شدند . بقایای جماعات روستائی غرب خوزستان که از کشتار رهیده بودند نیز چونکه بردگان اینها بودند، به تبع اربابانشان دارای مذهب شیعه شدند، و البته زبانشان نیز تا اواخر قرن نخست هجری به زبان اربابان تغییر شکل یافت و عرب زبان گردیدند . در نتیجه، بخش غربی خوزستان تا نیمه دوم قرن نخست هجری هم عرب بود و هم شیعه . درباره هویزه که بخشی از این سرزمین بوده، قزوینی – صاحب آثار البلاد – مینویسد که بلوکی است در بین بصره و واسط و خوزستان؛ در و سط بطیحه واقع شده است، و بدترین جاها است و درباره دشت میشان مینویسد که بین بصره و واسط واقع است و مردمش شیعه اند .  درباره رامهرمز، مقدسی در اواخر قرن چهارم مینویسد که شهری بسیار آباد و سرسبز و دارای باغستانهای بسیار است؛ عضدالدوله بناهائی درآن ایجاد کرده است، و یک کتابخانه عمومی دارد که با کتابخانه بصره برابری میکند، و اهل مطاله برای نسخه برداری یا خواندن کتاب به آن مراجعه میکنند . وی می افزاید که در مدرسه رامهرمز فقه مذهب معتزلی تدریس میشود . اطراف رامهرمز را عربها احاطه کرده اند، و درآنها طبیعت های پست و سرهای وحشی به چشم میخورد و شوشتر را شهری بسیار آباد و در سرسبزی و زیبائی همچون بهشت توصیف میکند، و مینویسد که دارای چنان بازارهای عظیمی است که اگر غریبه ای وارد شهر شود در بازارهایش گم میشود .درباره مذاهب مردم خوزستان، ابن حوقل درنیمه دوم قرن چهارم مینو یسد که بخش اعظم مردم خوزستان معتزلی اند؛  و مقدسی مینویسد که معتزلی ها دراین اقلیم در اکثریتند؛ در بعضی از شهرها تمامی مردم مذهب معتزلی دارند؛ در اهواز نیمی از مردم شیعه اند و بقیه مذهب حنفی و مالکی دارند؛ ولی مردم شوش عمدتا مذهب حنبلی دارند، و جماعات صوفی نیز در این شهر بسیارند . پاسخ به این پرسش که آیا درجائی از خوزستان عهد ساسانی جماعات عرب ساکن بودند، قطعا منفی است . هرکس در قرن حاضر درباره وجود جماعات عرب در خوزستان عهد ساسانی هرچه نوشته باشد، نوشته اش مستند به هیچ سند تاریخی نیست و هیچ اساسی ندارد . کسا نی از عربهای نومهاجر به خوزستان که از تاریخ و جغرافیای منطقه اطلاعی ندارند، وجود جماعات عرب در خوزستانِ قدیم را یک امر طبیعی و ناشی از پیوستگی زمینهای خوزستان با شبه جزیره عربستان دانسته اند . این سخن راه به هیچ جائی نمی برد؛ و نه تنها خوزستان هیچ پیوستگی جغرافیائی با عربستان ندارد، بلکه بین خوزستان و عربستان زمینهای جنوب عراق حائل بوده که به فارسی میانرودان نامیده میشده است، و بعدها عربها سواد نامیدند . وقتی ما بدانیم که هیچ قبیله عربی تا پیش از فتوحات اسلامی در زمینهائی که بعدها سواد نامیده شد ساکن نبود، خود به خود برایمان معلوم میشود که هیچ قبیله ای ازاین منطقه نگذشته بوده است تا به درون خوزستان برسد . در میان سواد و خوزستان نیز زمینهای باتلاقی و سخت گذر موسوم به بطایح ( جمع بطیحه ) بود که همواره درمعرض فیضانهای ادواریِ دجله و فرات بود و همچون حائلی بزرگ در میان زمینهای شرق و غرب خویش (یعنی میان غرب خوزستان و شمال عربستان ) واقع شده بود . عربهای عربستان در زمان ظهور اسلام به قدری از خوزستان بی اطلاع بوده اند که زمینهای واقع در شرق اروندرود را ارض الهند (سرزمین هندوستان ) مینامیده اند . کسانی که تاریخ فتوحات زمان خلیفه عمر را دنبال کرده باشند، شاید نامه عمر به سعد ابی وقاص را خوانده باشند، و دیده باشند که او صراحتا در نامه اش از این زمینها بعنوان ارض
الهند ، و از بندرگاه ایرانی واقع در دهانه اروندرود بعنوان فَرج الهند نام می برد  که به معنای بیخِ هندوستا نن است.در زمان فتوحات عربی نه تنها در غرب و جنوب خوزستان بلکه حتی در اطراف زمینی که شهر بصره درآنجا احداث شد نیز هیچ قبیله و طایفه عرب نمی زیست. بعضی از قلمزنان عربِ خوزستان که اتفاقا از عراقی های نومهاجر به خوزستانند و به گمانِ خودشان برای احیای حاکمیتِ عربی در اهواز قلم میزنند، بقدری درباره تاریخ اسکان عرب به خوزستان از مرحله پرت اند که برای اثبات
قدمت سکونت عرب در خوزستان یک بیت شعر جریر (شاعر معروف زمان اموی ) را می آورند که در نکوهش یکیی از طوایف عربِ اهواز، آنها را بنی العم خطاب کرده و میگوید که شما نه در سرزمین اصلی عربها بلکه در اهواز و نهر تیرَی ساکنید و عربها شما را نمیشناسند . چنین اشعاری که بازتاب رقابتهای سنتی قبایل مهاجر عرب به درون عراق و ایران بوده است در زمان اموی بسیار زیاد است . درگیری های لفظی همین جریر با بعضی از طوایفِ بنی تمیم – مخصو صا با فرزدق و طایفه اش – در تاریخ ادبیات عربی قابل مطالعه است؛ و این بیت شعر – که دراینجا مجال بیشتر برای سخن درباره اش نیست – نیز یکی از آنها است، که نه مربوط به عربهای پیش از اسلام بلکه درباره عربهای زمان اموی است . بنی العمِ بر یکی از تیره های بنی تمیم (از قبایل ساکن
در شمال شرق عربستان ) اطلاق میشد که در سال ۱۷ هجری در لشکرکشی عربها به منطقه مناذَر (میانن آذر) و نَهر تیرَی (نَهرِ تیره) در غرب خوزستان شرکت داشتند؛  و پس از سقوط خوزستان در منطقه ماندند . طبری در ذکر حمله عرب به خوزستان تصریح میکند که طوایف بنی العم از درون عربستان به بصره مهاجرت کرده درآنجا اسکان یافتند . بصره پیش از حمله عرب یک زمین بی سکَنه بود و در شرق و شمالِ آن شماری روستاهای آرامی وجود داشتند ، و از سال ۱۶ هجری به بعد مرکز تجمع عربهائی شد که بخاطر شرکت در حمله به عراق به آنجا کوچیده بود ند، و تا سال ۱۹ هجری با تجمعِ شمار بسیار زیادی از قبایل عرب، بصورت پادگانشهری درآمد که خانه هایش از نیِ بیشه زاران و تنه و شاخه نخل بود .تا پیش از فتوحات عربی هیچ نشانی از وجود عرب در منطقه بصره یا درون خوزستان دیده نمیشود، و ضمن گزارشهای مربوط به حمله عر ب به ایران در فتوحات اسلامی نیز ما هیچ نامی از حتی یک خاندان عرب که تا پیش ازآن در منطقه بصره یا درجائی درون خوزستان ساکن بوده باشد نمیشنویم و نمی بینیم . هر قبیله و طایفه ای که بعد ازآن در جائی از خوزستان ساکن شد نیز چونکه دارای نام است و از تیره های یک قبیله بزرگتر یا از یکی از اتحادیه های قبایل است، ما به خوبی میتوانیم ردِ او را در بیابان های عربستان بگیریم و زمانِ تقریبی ورودش به خوزستان در قرنهای اول و دوم هجری را بیابیم . البته درباره سابقه اسکان عربها در جزایر و سواحل جنوبی فارس وضع به گونه دیگر بوده است . برخی طوایف عرب در اواخر عهد پارتیان و نیز در اوائل عهد ساسانی به نقاطی از سواحل جنوبی فارس هجرت کرده و اجازه اسکان یافته بودند . اینها از قبایل اَزدِ عمان (عمان و اماراتِ کنونی ) و عبدالقیس بودند که در برخی از جزایر دهانه هرمز نیز ساکن شده بودند و بخشهائی ازآنها تا لنگه و کنگ و بوشهر و گناوه نیز رسیده بودند . هرچند که سند تاریخی در دست نیست، ولی میتوان تصور کرد که جزیره قیس – که اکنون کیش نامیده میشود – نامش را از یکی از طوایف عبدالقیس گرفته بوده، و جزیره قشم به یک طایفه از همین ها به نام بنی قاسم منسوب بوده است (بقایای بنی قاسم همان هایند که اکنون در اماراتند و ادعای مالکیت سه تا از جزایر ایرانی در خلیج فارس را دارند ). چنانکه میدانیم عمان و زمینهائی که اکنون امارات متحده عربی است، از عهد هخامنشی به بعد همیشه جزو زمینهای داخلی ایران به شمار میرفت، و این وضع تا زمان صفویه که ابتدا پرتقالی ها و سپس انگلیسی ها با موافقت صفوی ها در برخی از سواحل و جزایر جنوبی خلیج فارس پایگاه زدند، ادامه داشت. هجرت طوایفی از عبدالقیس به زمینهای شمال خلیج فارس یکی از وجود نقل و انتقال جماعات بشری در داخل کشور به شمار میرفت و یک امر کاملا طبیعی بود .
گزارشهای تاریخی تصریح دارند که طوایفی از عبدالقیس در آستانه ظهور اسلام در منطقه شمال شرقق عربستان نیز اسکان داشتند و دینشان مسیحی بود . اینها همراه با به راه افتادنِ فتوحاتِ اسلامیِ زمانِ عمر، به خاطر شرکت در لشکرکشی ها مسلمان شدند و پس ازآن در مناطقی از جنوب ایران از جمله در گناوه اسکان یافتند آنها در عهد امام علی(ع) که شورشهای سراسری در ایران برضد دولت عربی به راه افتاد، به مسیحیت برگشتند... همانگونه که بسیاری از شخصیتهای عرب در بخشهائی از عربستان که در درون مرزهای کشور ساسانی بود نامهای ایرانی داشتند (مثلا سیبخت، اسببدی و غیره برای بزرگانی از احسا و قطیف در شرق عربستان )، بعضی شخصیتهای عبدالقیس گناوه نیز دارای نامهای ایرانی بودند؛ و برخی ازآنها حتی تا قرن سوم هجری نیز نام ایرانی داشتند . یکی از معروفترین اینها بهرام پدر ابوسعید جنابی ( گناوه ای ) است . ابوسعید جنابی همان مردی است که در قرن سوم هجری در قبایل عبدالقیس احساء رهبری جنبش قرمطی را به دست گرفت و درشرق عربستان تشکیل دولت قرمطی داد؛ و همان کسی است که پسرش ابوطاهر بعدها حجر الاسود را ازکعبه برکنده به احساء برد و سالهای دراز درآنجا نگاه داشت تا دست به آن نخورد و آلوده نشود .اما با وجود تصریح گزارشهای تاریخی به وجود جماعات عرب در جزایر و سواحل جنوبی فارس، هیچ گزارشی وجود ندارد که خبر از وجود جماعت عرب در جائی از خوزستان عهد ساسانی بدهد.(البته برخی ازگزارش ها حاکی ازآنندکه گروه کوچکی ازاسرای عرب شاپورذوالاکتاف دراطراف اهواز قرارداده شدند.اماتازمان وروداسلام به ایران اززمان شاپورفاصله زیادی نیست لذانمی توانندتاآن زمان تعدادقابل توجهی شده باشند...) ساکنان خوزستان در عهد ساسانی، علاوه بر بومی های اصلی که خوزی بودند و دین و زبان و فرهنگ خاص خودشان را داشتند، ایرانی تبارانی بودند که از قرن هفتم قبل از میلاد به بعد به خوزستان رسیده بودند، و به نوبه خودشان بومی شده بودند. خوزیها با وجودی که از عربهای مسلمان آزارهای بسیار دیده بسیاری شان به بردگی رفته از دیارشان آواره گشتند و بسیاریشان کشتارگردیدند، هیچگاه نابود نگشتند . اما دراثر فشارهای عربها که زمینهایشان را مصادره کرده خودشان را به بردگی میگرفتند، از متن جامعه حذف شده به حاشیه رانده شدند. درعین حالی که ازقرن پنجم هجری به بعد دیگر خبری از قوم خوزی در تاریخ دیده نمیشود،(زیرابه نام بختیاری ولرتغییرنام دادند) نام سرزمینِ آنها از ذاکرة تاریخ محو نشد، و علاوه بر نام خوزستان که برای همیشه ماندگار شد، شکل اصلیِ نام سرزمینِ آنها یعنی خَوجیا khavjiaa که در سنگ نبشته داریوش بزرگ آمده است را هم اکنون نیز میتوان در آبادی موسوم به خفاجیه دید. هویزه نیز نامی بازمانده از قوم خوزی است و تلفظ تحریف شده از خوزیه(هوزیه) است و عربی نیست. گفتم که عربهای مسلمان و مهاجر به خوزستان ستمهای بسیاری به خوزی ها کردند. واضحترین گواه توجیه ستمهای چندقرنه عربهای مهاجر بر خوزی ها را میتوان در احادیثی دید که عربهای منطقه واردِ متونِ مذهبی کرده به امامان شیعه نسبت داده اند...خوزستان در قرنهای بعدی نیز مواجه با امواج مهاجرت طایفه های عرب گردید. این امواج در زمانی اتفاق افتاد که رقیبان سلطنت سلجوقی (بعد از ملکشاه ) با هم وارد جنگهای درازمدتی شدند که سراسر عراق و ایران را دربر گرفت؛ و هرکدام از مدعیان سلطنت در هرجا با رقیبش میجنگید احتیاج به جنگجو دا شت. همانگونه که دیلمیهای خوزستان برای تقویت خودشان در برابر رقیبان خاندانی شان طایفه های عرب بخصوص بنی اسد را وارد خوزستان کردند، سلجوقی ها نیز از بنی اسد و برخی دیگر از طوایف عربِ بیابانهای جنوب و غربِ عراق استفاده کرده آنها را به خوزستان کوچانده اسکان دا دند . دراین باره گزارشهای تاریخی روشنی دردست است، و ما حتی رهبران طوایفی از بنی اسد و بنی عقیل (هردو از شیعیان جنوب عراق ) را می شناسیم که با جنگجویان طوایفشان از عراق به خوزستان رفته همراه برخی از رقیبان قدرت سلجوقی بوده اند و سپس در خوزستان اقامت داده شده ا ند.هجرت طوایف عرب به درون خوزستان در فاصله های زمانی بلند و کوتاه همچنان ادامه داشته است. در زمان صفوی بیشترین موج مهاجرت طوایف شیعه جنوب عراق به غرب خوزستان اتفاق افتاد؛ و آن زمانی بود که کردستان و عراق را عثمانی ها ازایران گرفتند، و بسبب آنکه جنگهای صفوی و عثمانی حالت جنگ شیعه و سنی داشت، همانگونه که در ایران سنی ها با شدیدترین فشارها روبرو بودند، در عراق نیز شیعه ها تحت فشار قرار داشتند؛ و دراثر این فشارها برخی از طوایف عرب به درون خوزستان سرازیر شدند . نکته ای که دراینجا باید به آن اشاره کنم آنکه عربها ی مهاجر به خوزستان در قرنهای نخستین اسلامی خیلی زود و در طی یکی دونسل، دوزبانه میشدند . علت این امر آن بود که زبان مردم شهرها و زبان بازارها و مراکز کسب و کار عموما فارسی بود، و زبان فارسی در شهرهای عراق – بخصوص در بغداد و بصره و واسط – زبان محاورات مردم کوچه و بازار بود، و عربهای این شهرها نیز اغلب درکوچه و بازار به زبان فارسی سخن میگفتند . این چیزی است که بسیاری از گزارشهای تاریخی به آن اشاره کرده اند . عربهائی که در قرنهای دوم و سوم به درون خوزستان هجرت میکردند نیز چونکه عمدتا از قبایل جنوب عراق بودند، آمادگی برای دوزبانه شدن داشتند. درنتیجه این روند، زبان عربی به مرور زمان از صحنه جوامع عرب خوزستان کنار رفت، و زبان مردم خوزستان – اعم از عرب و غیر عرب – تا زمان مغولها زبان فارسی بود . فقط در مناطق دورافتاده باتلاقهای غرب خوزستان – که بطیحه نامیده میشد- بقایای عرب ها زبان خودشان را حفظ کرده بودند . این بخش کوچک و دورافتاده خوزستان همان سرزمینی است که در تقسیم بندیِ جغرافیائیِ زمان زندیه بخشی از بصره پنداشته میشد و به همراه بصره و باتلاقهایش نام عربستان به آن اطلاق میشد. این نام ( یعنی عربستان ) تا پایان دوران قاجاریه بر این منطقه ماند . طایفه بنی کعب که در زمان زندیه به این منطقه مهاجرت کردند، همچون دیگر قبایل عرب در منطقه اسکانشان دارای نظام قبیله ای و شیخ بودند . در اواسط دوران قاجار، شیخ این قبیله با گرفتن فرمانهائی از شاهان قاجار، منطقه نفوذش برای گردآوری مالیات برای دربار قاجار را تا محمره و عبادان (خرمشهر و آبادان) گسترش داد. از همین طایفه شیخ هائی چون شیخ مزعل و شیخ خزعل بیرون آمدند، که تا پیش از تصمیم انگلیسی ها به ایجاد کشور مستقل کویت، برای تشکیل حاکمیتی در جنوب غرب خوزستان به نام عربستان که مرکزش محمره ( خرمشهر) باشد نامزد شده بودند . بر اساس همین برنامه بود که انگلیسی ها زمینی که درآینده پالایشگاه نفت آبادان شد را از شیخ خزعل خریدند بدون آنکه شیخ خزعل مالکِ رسمیش باشد، تا مالکیت شیخ خزعل بر زمینهای این منطقه را بطور رسمی هم اعلام و هم تثبیت کرده باشند، و در آینده که دولت مستقل عربِ مورد نظرشان را تشکیل دادند، بتوانند با ادعاهای دولت ایران مبنی بر مالکیت این سرزمینها مقابله کنند .شیخ خزعل و طایفه اش از عربهای سرزمینی بودند که اکنون کشور کویت است. تا جائی که ما میتوانیم نشانه به دست آوریم، زمان اسکان این طایفه در خوزستان از زمان پدربزرگ شیخ خزعل فراتر نمیرود . پیوند آنها با سرزمین اصلیشان در پایان دوران قاجار به خوبی قابل تشخیص است. شخص شیخ خزعل در کویت دارای خانه بوده، و منطقه ای که خانه او درآن واقع بوده خزعلیه نام داشته است (و هنوز قابل شناخت است ). وقتی خاندان کنونی حاکم در کویت تشکیل حاکمیت دادند و میان آنها و آل سعود برسر بعضی از زمینهای جنوب کویت اختلاف افتاد، سعودی ها لشکر به کویت کشیدند و شیخ خزعل پسرش- شیخ چاسب- را با یک لشکر به کویت فرستاد و کویت را دربرابر سعودی ها حفظ کرد . ولی به زودی جریانها به گونه ای در ایران پیش رفت که شیخ خزعل از میان برداشته شد و خوزستان برای مام وطن ماند و رؤیای تشکیل عربستان در خوزستان به خاک سپرده شد . نکته آخر درباره خوزستان آنکه اخیرا بعضی ناآگاهان از تاریخ خوزستان برآنند که عیلامی ها (یعنی خوزی های باستان) را از اقوام عرب بدانند، و ازاین طریق تلاش میکنند که ریشه های عربهای خوزستان را به عیلامی ها پیوند داده سابقه اسکان عرب در خوزستان را به دوران دور تاریخ برسانند . این یک ادعای باطل و ناشی از ناآگاهی این افراد از تاریخ اقوام خاورمیانه است . خوزی ها که همان قوم عیلامی و بومیان خوزستا ن بوده اند، هیچ پیوند قومی با قوم عرب و حتی با آرامی های همسایه شان درجنوب عراق نداشته اند . همه کسانی که در تاریخ خوزستان و کشور عیلام تحقیق کرده اند عیلامی ها (یعنی قوم خوزی ) را یک قوم مشخص و جدا از اقوام همسایه دانسته اند که هیچ پیوند نژادی با اقوام میانرودان (بین النهرین) نداشته اند....میگویند که عیلامی ها (یعنی خوزی ها) یک قوم مشخص بوده اند و از زمانی که تاریخ به یاد (داردو)ندارد در خوزستان اسکان داشته اند.یکی دیگر از دلایل ناآگاهی اینها از تاریخ خوزستان آنست که می پندارند و ادعا هم میکنند که خوزستان پیشترها نامش اهواز بوده و بعد عربستان شده و از زمان رضاشاه پهلوی به خوزستان تبدیل شده است . این سخن به آن میماند که کسی بگوید فارس پیشترها نامش استخر بوده و عراق پیشترها نامش بغداد بوده و خراسان پیشترها نامش بلخ یا نیشابور یا مرو بوده است .(زیراروشن است که اهوازازشهرهای خوزستان بوده ونامش هوجستان واجاربه معنای مرکز تجاری یا بازارهوزها=خوزهابوده وبعدا درعربی به سوق الاهوازیعنی بازاراهوازخوانده شدوکم کم فقط اهوازگفتند) درمتون تاریخی سنتی که عموما عربی اند نام خوزستان به وضوح و روشنی آمده است، و اهواز نیز دراین متون، حاکم نشین خوزستان است . مثلا در منتظم ابن الجوزی و کامل ابن اثیر (اولی تألیف اواخر قرن ششم، و دومی تألیف اوائل قرن هفتم ) درتمام گزارشهای مربوط به خوزستان نام خوزستان به روشنی و وضوح بعنوان یک ایالت مشخص ذکر گردیده است . چند قرن پیش ازآنها مقدسی در احسن التقاسیم، ازخوزستان بعنوان ایالت نام می برد و اهواز را یکی از شهرهای خوزستان معرفی میکند . در کتاب جغرافیای ابن حوقل (کتاب صورت الارض ) نیز که حوالی ۳۵۰ خ تألیف شده خوزستان بعنوان یک ایالت در همسایگی عراق و فارس ذکر شده و برروی نقشه این کتاب موقعیت خوزستان با نام و نشان قابل دید است . نام شهر اهواز در عهد ساسانی هرمزاردشیر بود، وآنرا هرمزشهر نیز میگفتند . این شهر پس از فتوحات عربی اخواز (جمع خوزی) نامیده شد، که درآینده اهواز تلفظ گردید. و اما علت این نامگذاری آن بود که درکنار شهر هرمزاردشیر یک بازار دائمی دائر بود که بازار خوزی ها نامیده میشد، و عربهای فاتح به آن سوق الاخواز گفتند (و البته آنرا به کلی تاراج و ویران کردند). در همین جا بود که عربها پادگان دائر کر دند و نام مختصر اخواز برپادگانشان اطلاق کردند، و شهر را نیز به همین نام خواندند، که مردم منطقه آنرا اهواز تلفظ کردند .درباره وجه تسمیه عربی خرمشهر به شکل محمره که در نقشه جعرافیائی ابن حوقل با نام سلیمانان نشان داده شده است، هیچ گزارشی دردست نیست؛ ولی ما میدانیم که صفت محمره در تمامی گزارشهای تاریخی منحصرًا برای خرم دینان پیرو بابک به کار رفته است که پرچم و جامه شان سرخ بود و به همین سبب به زبان فارسی سرخ جامگان و به زبان عربی محمره نامیده شدند . اتفاقا در واژه خرمشهر -۲۹ ابن حوقل، صص ۲۴۹ – ۲۵۹ . -۳۰ نیز لفظ خرم که صفت خرم دین ازآن گرفته شده است به روشنی قابل دید است . این پرسش پیش می آید که آیا جماعاتی از خرم دینان درگریز از فشارها به این ناحیه کوچیدند یا اجبار ا تبعید شدند و نام محمره ( به عربی ) و خرمشهر (به فارسی ) به این شهر آنها اطلاق شد ؟؟ در غیاب اسناد تاریخی، به این پرسش نمیتوان پاسخی داد؛ ولی جای جدال نیست که نام محمره هیچ ارتباطی با هیچ کدام از قبایل مهاجر عرب در هیچ زمانی ندارد .تاریخ اسکان عربها در خوزستان – چنانکه اشاره شد – از زمان فتوحات اسلامی به بعد شروع میشود، و پیش ازآن هیچ نشانه ای از وجود جماعات عرب در خوز ستان وجود ندارد. حتی نشانه ها حکایت ازآن دارند که بسیاری از طوایف کنونی عرب خوزستان – که هنوز لهجه شان کاملا شبیه لهجه بسیاری از قبایل جنوب عراق است و زمان درازی از مهاجرتشان نگذشته تا لهجه شان متحول شود – در زمانهای متأخر و در دوران زندیه و قاجاریه به خوزستان مهاجرت کردند . طایفه های بنی کعب و بنی طرف را میتوان از جمله عربهائی دانست که در زمان قاجاریه به درون خوزستان رسیدند . نشانه هائی را نیز میتوان در اثبات این مدعا یافت که جایش در این گفتار نیست. به هرحال روشن است که ازگذشته دورسرزمین خوزستان متعلق به لرهابوده وهیچ سابقه جدی برای عرب هاپیش ازاسلام نداشته واکنون وقت آن رسیده که لرها(خوزی ها) این نسیان پرزیان تاریخی رابه کنارگذاشته وبادیدی روشن روی به خوزستان کنندتا به جایگاه ومنزلت واقعی خویش که خداونددرطلوع تاریخ بعدازنوح(ع)برای آنان مقدرکرده بازگردند..لازم به ذکراست که آنچه دراین بخش موشته شدهمگی درباره عرب های دشمن ایران وایرانی بود.وگرنه امروزاکثریت مردم عرب خوزستان برادران دینی شیعه مذهب ودوستداران مردم وکشورایران هستند.

افسانه ورودآریایی ها به ایران:

امابرخی گفته اندایرانی ها آریایی اند.این هم دروغ دیگری است که باانگیزه های سیاسی طرح شده است. حداکثراینکه آریا(یا إریا یا عریا) قومی از قوم های ایرانی واززیر مجموعه خوزابن عیلم ابن سام ابن نوح بوده است.یاازطایفه های دیگرعیلامی است.دراین باره گفته دکترشاپوررواسانی جالب توجه است: پروفسور شاپور رواسانی محقق و پژوهشگر تاریخ و نویسنده کتاب ( تمدن بزرگ شرق) می گوید:اگر شما به نوشته های هرودوت مراجعه کنید، وقتی راجع به لشگر کشی خشایارشاه صحبت می کند، از تعدادی از اقوام نام می برد که یکی از آنها نیز آریاست. بعد این را آورده اند و به عنوان یک نژاد مطرح کرده اند، در حالی که ما اصلا نژادی به نام آریا نداریم.باستان شناسی در ایران که الآن به طور عمده منتشر می شود یک باستان شناسی سیاسی است. زیرا عده ای حفار که نام خود را باستان شناس گذاشته اند آمده اند و همان فرضیه های نژادی را به اشکال مختلف به عنوان کشفیات باستان شناسی  در تالیفات خود منعکس می کنند و ما آنها را ترجمه می کنیم و تحویل روشنفکران ایران می دهیم.ما خودمان را با تاریخ ایران به آن شکل که واقعیت دارد مشغول نکرده ایم، بلکه ترجمه می کنیم و ترجمه ها هم به طور عمده نادرست و آلوده به اغراض سیاسی است که یکی از آن اغراض مهم، تبلیغ فرضیه های نژادی است ، مثلا در کتاب بیستون، ترجمه فارسی ای که در ایران پخش شد به نقل از داریوش آمده: «من از نژاد آریا هستم».من با چند نفر از همکاران در اروپا که به خط میخی آشنایی دارند مکاتبه کردم و از آنها پرسیدم که به نظر شما معنی این کلمه چیست؟ آنها به من پاسخ دادند که این کلمه حداکثر به معنی طایفه و خاندان است و به هیچ وجه معنی نژاد از آن استنباط نمی شود.یعنی ترجمه صحیح آن «من ازطایفه آریاهستم».  پروفسور در یکی از دانشگاه های آلمان صاحب کرسی هستند و با توجه به امکاناتی که آلمان برای استادان صاحب کرسی تدارک دیده، ایشان(پرفسوررواسانی) توانستند تمامی امکانات مورد نیازشان را برای تحقیقاتی با منابع دست اول در اختیار داشته باشند...بنابراین آریایی ها هم طایفه ای ازسامی هاوعیلامی ها هستند.

طوفان نوح واهمیت آن دردرک تاریخ لرها یا خوزی ها:

درک درست ازطوفان نوح به ما می آموزد که اصولا پس ازاین حادثه شگفت انگیز، انسانی به جز پناه آوردگان به کشتی درمیان نبوده است. لذا با توجه به اینکه درخاورمیانه کشتی به زمین نشسته است، همه انسان ها ازاین نقطه به سرزمین های دیگرپس ازاین طوفان کوچ کرده اند.نه اینکه از جای دیگر به خاورمیانه ازجمله ایران آمده باشند.بنابراین مرکز کوچ همه انسان ها به جهان خاورمیانه بوده است.پس دیدگاه هایی مانندورودآریایی ها به ایران نمی تواندصحت داشته باشد.ابتدا به بررسی این حادثه بزرگ با استنادبه متون دینی می پردازیم.برای این امربه طرح پرسش هایی مبادرت می کنیم:آیا عذاب در زمان حضرت نوح(ع) همه کره زمین را در بر گرفت یا نه؟ اگر همه کره زمین را در بر گرفت آیا حضرت نوح(ع) از کل نژادهای کره زمین در کشتی برده بود؟ اگر بردند آیا کل نژادهای موجودات در منطقه حضرت نوح(ع) موجود بوده یا خیر؟ به عنوان مثال آیا انسان سفید و سیاه و زرد پوست در کشتی آن حضرت موجود بوده که بگوییم این انسان‌های فعلی از آن نسل می‌باشند؟

پاسخ اجمالی:

1. درباره این‌که طوفان حضرت نوح(ع) همه کره زمین را در بر گرفته یا فقط منطقه محل سکونت قوم نوح را شامل شده، بین علما و مفسران اختلاف نظر وجود دارد.برخی عمومیت عذاب را پذیرفته و گفته‌اند: هر چند قرآن صراحتاً به این موضوع اشاره‌ای نداشته ولی از ظاهر برخی آیات چنین بر می‌آید که این عذاب عمومی بوده است. این‌که در سوره نوح کلمه «الأرض» به صورت مطلق ذکر شده[نوح، 26: «وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرینَ دَیَّاراً»؛ نوح گفت: «پروردگارا! هیچ یک از کافران را بر روى زمین باقى مگذار!]این آیه نشان از آن دارد که کل زمین آب فرا گرفته بود. همچنین می‌توان این معنا را از آیه شریفه «ای زمین آب‌هایت را فرو ببر»[ هود، 44: «وَ قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعی‏ ماءَکِ»]. برداشت کرد. [مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 9، ص 102، دارالکتب الاسلامیة، تهران، چاپ اول،1374ش.] و با توجه به این‌که رسالت حضرت نوح(ع) جهانی بوده، این مطلب اقتضا دارد که عذاب الهی نیز همه زمین را در بر بگیرد. یکی دیگر از این شواهد، دستور همراه بردن یک جُفت از هر نوع حیوان است[طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 255، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ پنجم، 1417ق.]علامه طباطبایی(ره) نقل می‌کند که در تورات موجود چنین آمده: «پروردگار فرمان داد جنس این بشر را که من آفریده‌ام از روى زمین محو کنید، هم انسان را و هم همه چهارپایان و جنبندگان و مرغان هوا را».[ همان، ص 252.] همه این موارد دلالت می‌کنند که عذاب الهی فرا گیر بوده است.اما با این حال، احتمال منطقه‌ای بودن طوفان نوح، به طور کلی منتفی نیست؛ زیرا ممکن است که منظور از «الأرض» همان منطقه محل سکونت حضرت نوح(ع) باشد. به ویژه این‌که نازل شدن این عذاب، فقط برای مجازات قوم نوح بود.[ تفسیر نمونه، ج 9، ص 103.] لذا برخی از علما همین نظر را پذیرفته‌اند[ خطیب عبدالکریم، التفسیر القرآنی للقرآن، ج 5، ص 465، ‏دارالفکر العربی، قاهره، بی‌تا؛ قلمونی حسینی، محمد رشید بن علی رضا، تفسیر القرآن الحکیم (تفسیر المنار)، ج 12، ص 88، الهیئة المصریة العامة للکتب، قاهر، 1990م.]البته باتوجه به جنبه های قوی عمومی بودن عذاب شاید همه بشر همان قوم نوح بوده است.زیرا ازحضرت آدم (ع)تا حضرت نوح(ع)فقط ده نسل وجودداشت.بنابراین ازیکسو محدودیت تعدادبشر وازسوی دیگر جهانی بودن رسالت حضرت نوح (ع)باتوجه به اولوالعزم بودن وی اثبات می کند کل بشر همان قوم این پیامبر(ص)بوده است.بایدپیام وی به همه انسان ها می رسیدوگرنه اولوالعزم بودن وازسوی دیگرنزول عذاب معنایی نداشت.با این همه، علامه طباطبایی(ره)، قول اول را پذیرفته و می‌گوید: «نمی‌توان منکر شد که ظاهر قرآن دلالت می‌کند که طوفان همه کره زمین را در بر گرفته و همه انسان‌ها به جز کسانی که بر کشتی سوار بودند، غرق شدند و قرینه قابل قبولی برای کنار گذاشتن این ظهور وجود ندارد[ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 266.] همچنین روایاتی نیز بر تأیید این نظر وجود دارد. عیاشی در تفسیرش نقل کرده که بعد از تمام شدن طوفان، زمین فقط آب‌هایی که از خودش جوشیده بود را بلعید و آب‌هایی که از آسمان باریده بود را فرو نبرد. و این آب‌ها به صورت دریاها بر سطح زمین و در اطراف دنیا باقی ماندند[  عیاشی، محمد بن مسعود، التفسیر، محقق و مصحح: رسولی محلاتی، هاشم، ج 2، 149، المطبعة العلمیة، تهران، چاپ اول، 1380ق.]و در روایتی ازامام صادق(ع) نقل شده است:«همه دنیا در زیر آب غرق شد» [قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، محقق و مصحح: موسوی جزائری، سید طیب،‏ ج 1، ص 328، دار الکتاب، قم، چاپ سوم، 1404ق.]2. اما درباره بخش دوم پرسش باید گفت؛ به نظر بیشتر مفسران[ر.ک: شیخ طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، با مقدمه: شیخ آقابزرگ تهرانی، تحقیق: قصیرعاملی، احمد، ج 8، ص 506، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی تا؛ مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج 6، ص 344، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1424ق؛ نیشابوری، محمود بن ابو الحسن، إیجاز البیان عن معانی القرآن، تحقیق: القاسمی‏، دکتر حنیف بن حسن، ج 2، ص 700، دار الغرب الاسلامی، بیروت، چاپ اول، 1415ق؛ ملاحویش آل غازی، عبدالقادر، بیان المعانی، ج 3، ص 451، مطبعة الترقی، دمشق، چاپ اول، 1382ق.] اختلاف نژادها بعد از وقوع طوفان حضرت نوح(ع) و در نسل آن حضرت به وجود آمده است و همان‌طور که در قرآن نیز به آن اشاره شده[الصافات، 77: «وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقین»؛ و فرزندانش را همان بازماندگان (روى زمین) قرار دادیم.] همه انسان‌های روی کره زمین از نسل حضرت نوح(ع) و همراهان او هستند[ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 239 – 240.] بلکه گفته شده که همه انسان‌های کنونی از نسل حضرت نوح بوده و منتسب به یکی از سه فرزندان او به نام‌های سام، حام و یافث هستند و به همین دلیل است که حضرت نوح را ابوالبشر ثانی لقب داده‌اند[ملاحویش آل غازی، عبدالقادر، بیان المعانی، ج 3، ص 127، مطبعة الترقی، دمشق، چاپ اول، 1382ق.] و برخی نیز به صورت تفصیلی گفته‌اند که عرب، روم، فارس و اصناف عجم از نسل سام هستند و سودان حبشه و زنگی‌ها و غیر آنها از نسل حام هستند و تُرک و چین و یأجوج و مأجوج و صقالبه از نسل یافث هستند[طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه: بلاغی‏، محمد جواد، ج 5، ص 248، ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش.] هر چند برخی از مفسّران درباره این‌که آیا مردم روى زمین همه از دودمان نوح هستند گفته‌اند: «آنچه در باره منتهى شدن تمام نژادهاى روى زمین به فرزندان نوح مشهور است ثابت نیست[ تفسیر نمونه، ج 19، ص 84.]
ولی باید توجه داشت که میان حضرت آدم(ع) و نوح(ع) ده پدر فاصله بود که همگى از پیامبران و اوصیا بودند[[ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 310.] و این یعنی فاصله بین این دو پیامبر آن قدر زیاد نبوده که فرصت منشعب شدن نژادهای مختلف پیش آمده باشد.بنابراین نظر ودیدگاه تفسیر نمونه نمی تواند درست باشد.

بحث علمی درباره طوفان نوح:

 در علم ژئولوژى، اصطلاح "اراضى رسوبى" به طبقاتى از زمين اطلاق مى ‏شود كه رسوبات آبهاى جارى بر روى زمين آنها را پديد آورده، مانند دره ها و مسيل‏ها- سيل راهها- كه پوشيده از شن و ماسه مى ‏باشند.علامت رسوبى بودن زمين انباشته شدن سنگ و ريگهاى مدور و كروى شكل بر روى هم است كه اين سنگها در آغاز قطعاتى دندانه ‏دار و از هر طرف داراى لبه هاى تيز بوده كه در اثر حركت در بستر رودخانه ها و اصطكاك با سنگهاى اطراف، لبه هاى تيزش سائيده شده و گرد و مدور شده اند و آب همه آنها را به نقطه اى دور يا نزديك حمل كرده كه فشارش در آن نقطه كاهش يافته و اين سنگها و ريگها در آنجا روى هم انباشته شده اند.و اين اراضى رسوبى مختص به دره ها نيست بلكه غالب سرزمينهاى خاكى نيز از اين راه تكون يافته اند يعنى از ته ‏نشين شدن سيل‏هاى گل‏ آلود پديد آمده اند، در حقيقت اينها ريگهاى بسيار ريزى است كه از سائيده شدن سنگها با آب سيل مخلوط شده و چون سبك وزن بوده با آب راه افتاده و در نقطه اى روى هم انباشته شده است.دليل اين معنا هم اين است كه مى ‏بينيم اراضى رسوبى از طبقات مختلفى از ريگ و خاك پوشيده شده در حالى كه ترتيب و نظمى در اين طبقات به چشم نمى ‏خورد و علت اين بى نظمى اين است كه اولا اين طبقات در يك زمان درست نشده و ثانيا مسير سيلها و آبها هميشه در يك نقطه نبوده و شدت جريان نيز هميشه به يك اندازه نبوده در زمانهاى مختلف نيز، هم مسير تغيير مى‏ كرده و هم شدت جريان بوده است.با اين بيان روشن مى ‏شود كه اراضى رسوبى در زمانهاى قديم مجراى سيل‏هاى مهيب بوده هر چند كه امروز در نقطه بلندى واقع شده باشد و نهر و رودخانه اى از آن عبور نكند. و اين اراضى كه از جريان آبهاى بسيار زياد و برخاستن سيل‏هاى مهيب در آنها حكايت مى‏كند در اغلب نقاط زمين و از آن جمله اغلب نقاط ايران از قبيل تهران و قزوين و سمنان و سبزوار و يزد و تبريز و كرمان و شيراز و غير اينها يافت مى‏شود و بعضى از آنها در مركز بين النهرين و جنوب آن و در ما وراء النهر و صحراى شام و در هند و جنوب فرانسه و ناحيه شرقى چين و اكثر نقاط آمريكا يافت شده، و ضخامت اين طبقه رسوبى در بعضى از نقاط به صدها متر مى‏رسد هم چنان كه در زمين تهران متجاوز از چهارصد متر است.و اين بيان دو نتيجه را دست مى ‏دهد؛ يكى اينكه سطح زمين در عهدى نه چندان دور (كه توضيحش خواهد آمد) مجراى سيل‏هاى مهيب و عظيمى بوده كه معظم نقاط روى زمين را پوشانده است.نتيجه دوم اينكه طغيان و طوفان آب- از نظر ضخامت قشر رسوبى در بعضى از اماكن- نه در يك نوبت بوده و نه در يك سال و چند سال، بلكه اين حوادث بطور دائم و مكرر در طول صدها سال بوده در هر نوبتى كه طوفانى رخ مى‏ داده يا سيلى برمى ‏خاسته يك طبقه رسوبى در محل پديد مى ‏آمده و چون حادثه تمام و فروكش مى‏ شده طبقه اى از خاك روى آن طبقه رسوبى را مى ‏پوشانده باز اگر سيل و طوفانى برخاسته روى آن طبقه خاكى طبقه اى رسوبى به جاى نهاده، و همين طور.و نيز اين نتيجه به دست آمد كه اختلاف طبقات رسوبى در خردى و درشتى ريگهايش به ما مى ‏فهماند كه سيل‏ها و طوفانها از نظر شدت و ضعف مختلف بوده اند.

عامل پيدايش قشرها و طبقات ژئولوژى، طبقات رسوبى بوده اند

طبقات رسوبى عادتا بايد به شكل افقى پديد آيند چون (وقتى سيلى برخاست در نقطه اى كه از حركت باز مى ‏ماند مواد غير آبى خود را در آنجا ته‏نشين كرده و طبقه اى افقى از رسوب پديد مى ‏آورد) ليكن گاهى مى‏ شود كه اجزاى متراكم رسوبى در تحت فشارهاى بسيار شديد، فشارى كه يا از سمت بالا بر او وارد مى ‏آورد (مانند آبشارهاى بزرگ) و يا در اثر عوامل درونى زمين از پايين بر آن وارد مى ‏شود به تدريج از شكل افقى درآمده و دائره شكل مى ‏شود البته چنين چيزى در زمانهاى كوتاه رخ نمى‏ دهد بلكه وقتى ممكن است رخ دهد كه ميليونها سال ادامه يابد.و پيدايش كوه ها و سلسله جبال به هم پيوسته اى كه مى‏بينيم بعضى بر بالاى بعضى ديگر قرار گرفته اند و قله بعضى از آن سلسله سر از زير آب درياها در آورده، و كوهستانها را تشكيل داده اند در اثر گذشت سالهايى بس طولانى بوده است.و ما از اين مطلب نتيجه مى ‏گيريم كه آنچه طبقات رسوبى افقى شكل در روى زمين هست تازه ‏ترين پديده هاى كره زمين است و دلائل فنى موجود نيز دلالت مى ‏كند بر اينكه عمر اين طبقات از ده الى پانزده هزار سال قبل از عصر حاضر تجاوز نمى‏ كند. [بله دانشمندان اين فن، بعضى از طبقات رسوبى كناره بالتيك و ساير مناطق نيمكره شمالى را استثناء كرده و گفته اند كه اينها در عين افقى بودن، به خاطر جهاتى كه در محل خود ذكر شده مربوط است به قديم‏ترين عهد ژئولوژى زمين.]

توسعه و گسترش درياها به علت سرازير شدن سيلابها به طرف آنها:

پيدايش قشرهاى رسوبى جديد باعث شد كه بيشتر درياها توسعه يافته و زمين‏هاى اطراف خود را فرا بگيرد، و آب درياها بالا آمده بيشتر سواحل خود را بپوشاند و نقاط بلندى كه در سواحل بوده را از همه اطراف و يا بيشتر اطرافش محاصره نموده آن نقطه مرتفع را به صورت" جزيره و يا شبه جزيره" در آورد.يكى از نمونه هاى اين جريان سرزمين بريتانيا است كه قبلا به قاره اروپا متصل بوده و بعدها در اثر اين جريان از آن قاره جدا شده و بين آن و فرانسه را آب فراگرفته است، و نمونه ديگرش دو قاره اروپا و آفريقا است كه به وسيله صحرايى به يكديگر متصل بودند، صحرا و سرزمينى كه اروپا را از ناحيه جنوبش و آفريقا را از ناحيه شمالش به يكديگر متصل مى‏كرده ولى بعدها در اثر همين جريان يعنى بالا آمدن آب مديترانه، آن سرزمين خشك زير آب رفته و دو قاره اروپا و آفريقا از يكديگر جدا شدند، و نيز در طرف شمال شرقى مديترانه و يا جنوب شرقى اروپا، شبه جزيره ايتاليا و جزيره" صقليه" و" سردينيا" و در سمت جنوب مديترانه شبه جزيره تونس و جزايرى (كوچك و بزرگ) پديد آمد.و نمونه ديگرش جزائر اندونزى است كه از ناحيه" جاوه" و" سوماترا" به جزائر جنوبى ژاپن متصل است و نيز قاره آسيا كه از ناحيه جنوب به آن سرزمين متصل بوده و در اثر بالا آمدن اقيانوس هند همه اين سرزمين زير آب رفته و نقاط بلندترش به صورت جزائرى خشك مانده، همه اين تحولات در دورانى واقع شده كه گفتيم آب درياها بالا آمده كه آن دوران همان دوران وقوع طوفان است. و نمونه چهارمش آمريكاى شمالى است كه قبلا به شمال اروپا اتصال داشته اما بعد از حادثه طوفان و بالا آمدن آب درياها از اروپا جدا شده است.حركات و تحولات داخلى زمين نيز آثار بسزايى در به راه افتادن آبها و مستقر شدن آن در نقاط گودتر زمين داشته و لذا مى‏بينيم بعضى از نقاط زمين كه در دوران" استيلاى طوفان بر زمين"، دورانى كه بيشتر نقاط زمين به صورت درياچه و دريا درآمد، در زير آب قرار داشته كه رفته رفته آب آن به جاهاى ديگر منتقل شده و آن نقطه خشك شده است، يكى از نمونه هاى اين جريان همان جنوب سرزمين خوزستان است كه در سابق در زير آب قرار داشته و درياى خليج فارس از آنها به وجود آمده.[ چون شهر شوش و قصر كرخه كه متعلق به ايران بودند در زمان سلاطين هخامنشى بر ساحل دريا قرار داشتند و كشتى‏ هاى بادى كه در خليج فارس كار مى‏كرده اند طناب و حلقه آن را جلو قصر مى‏بستند.]

 در عهد طوفان چه عواملى باعث زياد شدن آبها و شدت عمل آنها شدند؟

شواهدى كه در فن ژئولوژى آمده و ما در سابق به بعضى از آنها اشاره نموديم مؤيد اين احتمالند كه ريزش باران در اوائل دوره حاضر از ادوار حيات بشر كه همان دوره وقوع طوفان باشد ريزشى غير عادى بوده (زيرا ريزش باران بطور عادى، طوفانى پديد نمى ‏آورد كه همه كره زمين را غرق كند) و قطعا ريزش باران در آن دوره ناشى از تغيرات جوى مهمى بوده كه آن تغيرات نيز بطور قطع، خارق العاده بوده است، يعنى هوا در اين دوره بعد از سرمايى شديد نسبتا گرم شده و چون بيشتر نيمكره شمالى پوشيده از برف و يخ بوده احتمال قوى مى‏ رود كه همان يخهاى دوره سابق بر اين دوره هنوز باقى بوده و در اكثر نقاط منطقه معتدل شمالى در مرتفعات باقى بوده اند و حرارت در سطح زمين در دوره متوالى باعث شده باشد كه تحول شديدى در جو، و انقلاب عظيمى در بالا رفتن بخار آب به جو به وجود بيايد و ابرهايى بسيار متراكم و غير عادى و هولناك آورده باشد كه اين ابرها بارانهايى شديد و هولناك و بى سابقه ريخته باشند.و معلوم است كه نزول بارانهاى سيل ‏آسا و ادامه داشتن اين بارش بر ارتفاعات پوشيده از برف و يخ و مخصوصا بر سلسله جبال جديد الاحداث كه در جنوب و مغرب آسيا و جنوب اروپا و شمال آفريقا يعنى سلسله جبال" البرز" و" هيماليا" و" آلپ" [ناگفته نماند كه اگر ما جبال مذكور را جديد الاحداث خوانديم براى اين است كه اين جبال كم‏ عمرترين كوه هاى زمين هستند و بيش از دو ميليون سال از عمر آنها نگذشته و چون باد و بارانهاى كمترى ديده اند لذا بلندى خود را حفظ كرده و فعلا بلندترين كوه هاى زمين هستند.] و در مغرب آمريكا چه سيل‏هاى عظيم و ويرانگرى پديد مى‏آورد، سيل‏هايى كه سنگ‏هاى بزرگ را از جاى مى‏كند و زمين‏هاى هموار را مى‏ شويد و گود مى‏كند و گوديهاى زمين را از سنگ و خاك پر مى‏كند و بالا مى ‏آورد و مسيل‏هاى جديدى پديد مى‏ آورد و مسيل‏هاى قبلى را گودتر و وسيع‏تر مى‏سازد، و آنچه از سنگ و شن و ريگ كه با خود حمل كرده به صورت پوسته و قشر رسوبى جديدى پديد مى ‏آورد.
عامل ديگرى كه باعث شدت اين طوفان و سيل شده و حجم آن را بيشتر كرده اين است كه همه مى‏ دانيم كهه در زير زمين منابعى از آب وجود دارد كه پوسته اى رسوبى روى آن را پوشانده و نمى ‏گذارد آن آبها براه بيفتند و معلوم است كه وقتى سيلى عظيم آن پوسته را بشويد آبهاى زير زمينى نيز بيرون آمده و دست به دست سيلها مى ‏دهند و نيروى شكننده آن سيلها را در تخريب و غرق كردن هر چه بر سر راه دارند زيادتر مى ‏كنند.
چيزى كه هست اين است كه چون آبهاى زيرزمينى محدود است قهرا با براه افتادنش تمام مى ‏شود و وقتىى آسمان از باريدن باز بايستد و طوفان تمام شود، آبها به طرف گوديها يعنى درياها و زمين‏هاى گود و منابع خالى شده زير زمين مى‏ روند و منابع خالى شده زير زمين به مقدار ظرفيت خود آن آبها را مى‏ مكند.

 نتيجه بحث

بنا بر آنچه در بحث كلى ما گذشت ما مى ‏توانيم داستانى را كه قرآن كريم از خصوصيات طوفان واقع شده در زمان حضرت نوح آورده با نتائجى كه از اين بحث گرفته مى‏ شود تطبيق دهيم؛ نظير آيه شريفه‏" فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى‏ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ" [ ما هم( دعاى او را مستجاب كرده و) درهاى آسمان را گشوديم و سيلابى از آسمان فرو ريختيم و در زمين چشمه هايى جارى ساختيم تا آب آسمان و زمين با هم به طوفانى كه مقدر و حتمى شده بود اجتماع يافت." سوره قمر، آيه 11 و 12"]و آيه:" حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ" و آيه‏" وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ" [پايان گفتار آقاى دكتر سحابى.]از جمله مطالبى كه مناسب با اين مقام است خبرى است كه بعضى از جرايد تهران[ روزنامه كيهان اول سپتامبر 1962 مطابق با اول ربيع الاول 1382 هجرى قمرى كه از روزنامه آسوشيتدپرس نقل كرده است.]نقل كرده و خلاصه اش اين است كه: عده اى از دانشمندان آمريكايى به راهنمايى يك نفر ارتشى تركيه، در بعضى از قلل جبال آرارات واقع در مشرق تركيه در ارتفاع 1400 پايى كوه به چند قطعه چوب برخورده اند كه به نظر مى ‏رسد قطعاتى از يك كشتى بسيار قديمى بوده و متلاشى شده و حدس زده اند كه عمر بعضى از آن قطعات دو هزار و پانصد سال قبل از ميلاد باشد.و موازين باستان‏شناسى دلالت مى ‏كرده بر اينكه قطعات مذكور قسمتى از يك كشتى ‏اى بوده كه حجم آن بالغ بر دو ثلث حجم كشتى" كوئين مارى" انگليسى بوده و كشتى كوئين مارى هزار و نوزده پا طول و صد و هجده پا عرض داشته، چوبهاى مزبور را از تركيه به سانفرانسيسكو بردند تا در پيرامون آن تحقيق به عمل آوردند و ببينند آيا با اعتقادى كه صاحبان اديان در باره كشتى نوح(علیه السلام) دارند تطبيق مى ‏كند يا خير.( محمد حسین طباطبایی)اما نتیجه دیگر بحث اینست کهه طوفان نوح درکل جهان واقع شده است.زیرا تغییرات ژئولوژیکی درهمه قاره ها صورت پذیرفته است. برپایه اینن برداشت باید پرسید که پایان عذاب کجا بوده ودرنتیجه کلیه انسان ها از کجا دوباره به زاد وولد پرداخته وچگونه درهمه جهان منتشرشده اند.چنانچه بیان شددرمنطقه موصل(موصل درعراق ودرگذشته به سرزمین های ارمنستان وصل بود) کشتی نشسته است وخبرها می گویند کشتی یافت شده درکوه های آرارات ارمنستان دیده شده است.برخی روایات دربرخی دیگرازنقاط خاورمیانه بوده است.به هرحال آنچه مسلم است اینکه همه انسان ها ازخاورمیانه وارمنستان به دیگرنقاط جهان منشعب شده اند.

منشاء همه انسان های سیاه، سفیدوزرد:

درروایت است که منشاء همه سیاهها،سفیدهاوزردهافرزندان سیاه وسفید وزردحضرت نوح(ع) بوده اند.یعنی سام(پدرهمه سفیدها)وحام(پدرهمه سیاه ها)ویافث(پدرهمه زردها) بوده اند. پرسش اینست که این اتفاق چگونه ازجنبه علمی قابل توجیه است.یعنی چگونه نوح چنین فرزندانی داشته است.زیرا پیش ازاین پدرثانی بشرهیچ انسانی نبوده مگراینکه همه سفیدبوده اند.گرچه ازجنبه مذهبی روشن است.امادراینجا به جنبه علمی آن می پردازیم.بر اساس علم ژنتیک تمام مردان امروزی از یک مرد و تمام زنان امروزی از یک زن منشعب شده اند. در ژنتیک به فردی که تمام مردان امروزی از ایشان منشعب شده اند "آدم رنگین تن" (Y-chromosomal Adam ) می گویند. و به زنی که تمام زن های امروزی از ایشان منشعب شده اند "حوای میتوکندریایی" (Mitochondrial Eve)می گویند. در حقیقت پدر تمام مردان امروزی یک فرد و مادر تمام زن های امروزی نیز یک فرد می باشد. اما حوای میتوکندریایی سالها قبل از آدم رنگین تن بوده است! در حقیقت آنها در یک زمان زندگی نمی کرده اند و لذا نمی توانند همسر هم باشند!چگونه ممکن است که حوا قبل از حضرت آدم بوده باشد؟

راز این معما چیست؟

آیا آدم رنگین تن همان حضرت آدم می باشد؟ آیا حوای میتوکندریای همان حوا همسر حضرت آدم است؟ پس چرا آنها در یک زمان زندگی نمی کرده اند؟چه اتفاقی می افتد که تمام مردان هم عصر آدم رنگین تن نسلشان منقرض می شود؟آدم رنگین تن چه کسی است؟ حوای میتوکندریایی چه کسی است؟به روش بسیار ساده و بر اساس آیات قرآن ثابت می کنیم که آدم رنگین تن حضرت آدم نیست بلکه حضرت نوح می باشد و به همین دلیل است که حوای میتوکندریایی و آدم رنگین تن در یک زمان زندگی نمی کرده اند. به آیه قرآنی زیر دقت کنید: و همانا نوح ما را ندا در داد، پس ما نیکو اجابت کننده بودیم. و او و خاندانش را از آن اندوه بزرگ رها ساختیم و تنها اولاد او را باقی ماندگان (روی زمین) قرار دادیم(صافات ۷۵-۷۷)در حقیقت آفریدگار در آیه فوق می فرمایند که تمام فرزندان حضرت آدم و حوا بغیر ازحضرت نوح، نسلشان منقرض می شود و تنها فرزندان حضرت نوح بر روی زمین باقی خواهند ماند.به این معنی که فرزندان آدم و حوا را در نظر بگیرید و برای آنها نیز فرزندانی در نظر بگیرید و برای آن فرزندان نیز فرزندان دیگر را در نظر بگیرید. همینطور تا اینکه به حضرت نوح برسید. طبیعتا افراد زیادی هم عصر حضرت نوح زندگی می کرده اند. خداوند می فرمایند که نسل تمام آن انسانها منقرض می شود و فقط فرزندان حضرت نوح بر روی زمین باقی خواهند ماند. به عبارت دیگر همه ما فرزندان حضرت نوح هستیم. در حقیقت طوفان نوح علت مرگ تمام مردان هم عصر حضرت نوح می باشد لذا پدر تمام مردان امروزی حضرت نوح می باشد و به همین دلیل است که ایشان را ابوالبشر ثانی می نامند.در حقیقت حوای میتوکندریایی همان همسر حضرت آدم می باشد که مادر تمام زن های امروزی می باشد. در طی هزاران سال فرزندان حضرت آدم و حوا افزایش یافته و در زمان حضرت نوح مردان بسیاری هم عصر ایشان زندگی می کرده است و طوفان نوح باعث مرگ تمام مردان هم عصر حضرت نوح می شود و در نتیجه تمام کسانی که باقی میمانند فرزندان و اولاد حضرت نوح می باشند.در شکل زیر نشان داده شده است که چگونه یک مرد (مربع سبز) در طی شش نسل پدر تمام مردان نسل آخر شده است.

 

توجه داشته باشید که فاصله بین حوای میتوکندریایی و آدم رنگین تن بسیار زیاد بوده است و در طی این فاصله تعداد انسان ها بسیار زیاد شده است و لذا احتمال این که تنها یک فرد بتواند پدر تمام مردان امروزی باشد بسیار کم می باشد و حتما می بایست اتفاقی باعث مرگ تمام مردان هم عصر آدم رنگین تن شده باشد کهه این اتفاق همان طوفان نوح می باشد.برپایه این نظریه می توان گفت که پدرهمه سفیدهای جهان ازجمله ایرانن وعراق وکشورهای عربی واروپایی وغیره سام بوده وپدرهمه سیاه های این کشوروآفریقا وهمه کشورهای دیگرحام وپدرزردهای ایران وشرق دور وهمه جای جهان یافث است.بنابراین لرها که ازسفیدپوستان هستند نیز ازنژادسامی هستند.وباتوجه به اینکه واقعه نوح وانتشارهمه بشر به همه جای جهان خاورمیانه بوده است، لذالرسامی نژادنیزدرهمین حوالی زیست داشته وهیچ گاه ودرهیچ جای تاریخ نبوده که لرازجای دیگربه جزخاورمیانه آمده باشدوهیچ گاه نبوده که لردراین سرزمین نبوده باشد.اکثرنظریه پردازانی که پیروافکارسیاسی بوده اندوفقط خواسته نژادپرستانی موهوم پرورراطرح نموده اند درقالب مباحث علمی باستانشناسی عقایدی رامطرح کرده اند که واقعییت ندارند. معادلات بر هم ریخته شده ی مورخین گذشته؛ 
پژوهشهای تاریخی و باستانشناسی در سالهای اخیر دست آوردهایی را در پی داشته که برخی از معادلاتت مورخین پیشین را به کلی به هم ریخته و پاره ای را نیز در معرض تحدید قرار داده ، به گونه ای که حتی ممکن است در آینده ای نزدیک شاهد ارائه چهره ای جدید از ایران باستان باشیم . ادعا های بی اساسی مانند کوچ آریایی ها از شمال سرزمین ایران  ، در صورتی که چندیست بر ما روشن شده آریاییان از بومیان نجد ایران بودند و یا گزارش های بی پایه ی اشخاصی مانند رومن گریشمن ، والتر هینتس و یا کلمان هوار که تا چندی پیش از آنها با عنوان حاکمان بلامنازع دنیای باستانشناسی و پژوهشهای تاریخی یاد میشد و درحال حاضر به همت کشفیات و پژوهش های جدید که خوشبختانه بیشترشان ایرانی میباشند به کلی رد و یا تصحیح شده اند ، برای مثال گزارش گریشمن در سال 1968 به انجمن آثار ملی ایران در مورد نقوش و سنگ نگاره های ایران چنین بوده است که « در طول جستجوهایی که در باره کارهای مربوط به غار های میهن شما انجام یافته ، اعم از آنچه اینجانب در کوههای بختیاری به عمل آوردم و یا آنچه پروفسور کون در بیستون و البرز و بیرجند خراسان معمول داشته و همچنین آنچه توسط دانشمندان امریکایی در افغانستان صورت پذیرفته در هیچ جا نقاشی ها بر بدنه ی کوهستان مشهود نیفتاد » این در صورتی است که در حال حاضر به کوشش دوست داران فرهنگ کهن این مرز و بوم و پژوهشگرانی مانند استاد محمد ناصری فرد  بیش از چهل محوطه ی سنگ نگاره دار در ایران کشف شده که دریایی از اسناد دوران پیش از تاریخ و تاریخی ایران را در اختیار ما قرار میدهد که بزودی پرده از حقایق شگفت انگیزی برخواهند داشت. همچنین کشفیات باستانشناسی انجام شده در سالهای اخیر هر چند کمی با تاخیر پرده از حقایق بسیاری برداشت که در حال حاضر هم ادامه دارند برای مثال پژوهش ها و کشفیات هیئت باستانشناس کنار صندل جیرفت به سرپرستی پروفسور یوسف مجید زاده که پرده از حقایق یک تمدن باستانی با خط و فرهنگ منحصر بفرد و شبکه های تجاری با سند و عیلام و میان رودان برداشت شهری افسانه ای که سالیان دراز باستان شناسان غربی به دنبالش بودند و شاید بتواند کمک های شایانی نیز به شناخت هر چه بیشتر عیلامیان بکند.با این حال رومن گیریشمن، باستان شناس فرانسوی، در کتاب «ايران از آغاز تا اسلام»، مي‌نويسد: من جاي جاي اين سرزمين (بختياري) پا نگذاشته‌ام، مگر اينکه عيلامي را يافته‌ام.یعنی وی نیز عقیده داشت که لرها ازعیلامیان هستند.

خوزی ها(اوکسی=کاسی) همان لرها هستند:

درباره خوزی ها (اوکسی=کاسی) دوبحث وجوددارد.یکی اینکه آیا این قوم همان لرها هستند.دیگراینکه که این قوم ازکجاآمده اند؟آیا این قوم ازجای دیگرآمده یاازگذشته دور درایران ساکن بوده وبه عبارت دیگر همان ساکنین اولیه ایران یعنی عیلامیان یاازشاخه های آن هستندویا اینکه به قول برخی ازجایی خارج ازخاورمیانه آمده اند؟چنانچه درمباحث بالا روشن شد ممکن نیست که ازجای دیگربه ایران خارج ازخاورمیانه آمده باشند.لیک برای اثبات بیشتردرمباحث آتی روشن خواهیم نمودکه درهمین حوالی بوده اند.اما نخست به این مطلب بپردازیم که خوزها(کاسی=اوکسی)همان لرها هستند. شندلر بختیاری ها را اوجی یا اوکسی به زبان عیلامی می داند. والـــتر هـــــیس گذشته بختیاری ها را عــــــــیلامی واز نـــژاد عیــــــــلامی های کوهستان می داند.درنتیجه اختلاط لربا پارسی لر های عیلامی از قرون وسطی به بعد فقط زبان پارسی را بر گزیده اند . با وجود این حتی تا 1000سال بعد از میـــــلاد ؛ جغرافیادانان عـرب در گوشه وکنار خوزستان به زبان غیر مـــــــفهومی برخورد کرداند . این زبان خوزی است که مسلمــا اخرین شکل باقی مانده زبان عیلام بوده است . نام (خـــوزیان) به زبان پارسی قدیم بر می گردد . حتی داریوش کبیر ( 522ـ 486 هم اسمی از عیـــلام نشنیده بود ؛ بلکه فقط ان را به نام «هــوزا» می شناخت . هوزا هایاخوزها مسلمــا هـــمان نژاد عیلامی اوکســـیان کوهــــــستان کوه نــشین؛  میان بهبهان و پرسپولیس ؛ محلی که بر راه میان شوش وپر سپولیس مســـــــلط بـــود ؛ ساکــــــن بوده اند وقتی ایــــــشان به عادت خود از سپاهیان مقدونی باج خواستند اســکندر نپذیرفت وتوانست ؛ گر چه به اشکال ؛ راه خود را در قلمــــرو ایشان بــزور بگشاید. وهمین مطلب در کتاب تاریخ ایران صــفحه 6؛5 دانشگاه پیــام نور آقای دکتر رجــبی آورده شده است. قومی که در عیلام بنام اوکسیان = کوسیان = کی سیان  حیات ماندگار داشته است ودر سر فصل های تاریخ اقوام بومی ایران پیوسته نام آنان به عنوان یکی از اقوام بومی قبل از حکومت (قوم )آریائی در دیار  انشان  وآنزان ودر دامنه کوه های زاگرس حضــور خود را به ثبت رسانده ودر دوره سلسله هخامنشیان پیوسته مــطرح بوده واز شاهان هخامنشی به گاه عزیمت به شوش ـ یایتخت گرمسیری انان ویا هنگــام مراجعت به تخت جمشید در مـــسیر گذرگاه جاده شاهی که از دیار آنها می گذشت ناگــزیر به پرداخت انعام به آنان بودند.درباره اینکه همه خوزیان لر بوده اند ، باید گفت که در میان خوزی ها گروه های گوناگونی  بوده است که می توان گفت همگی تیره ها ی امروزی لربوده اند. زیرا اگر چنین نبود  باید که هر یک زبان جداگانه ای داشته باشند. پس همه ی لر درخوزستان زندگی می کرد و زبان واحدی به نام خوزی داشتند. (مهراب امیری)این نکته حایز اهمیت است که حکومت خوزستان پیش تر به نام حکومت آنزان وشوش شناخته شده است .ما چیزی جز زبان خوزی دراین نقطه نمی بینیم . زبانی که شاهان ساسانی درخلوت خویش به کار می گرفتندوباآن سخن می گفتند. دلیل دیگرپژوهش ها ی  دیاکونوف است . وی ابرام می ورزد که ساسانیان مردمی از «جنوب غربی ایران» بوده اند.در این باره دکتر تقی وحیدیان کامیار استاد دانشگاه فردوسی مشهد در گفتگوی با روزنامه همشهری این پژوهش دیاکونوف را یادآور می شود . چنانچه می گوید: از طرفی به گفته دیاکونوف «در آن عصرادارات دولت ساسانی زبان پارسی (پهلوی اشکانی ) را هم به موازات پارسی میانه (لهجه جنوب غربی ایران ) که زادگاه ساسانیان است ، به کار می بردند .» (روزنامه همشهری – 16آبان 78 – شماره 1972)

تاریخ عیلامیان تاریخ لراست:

آنچه که از مباحث پیشین یافتیم این بود که خوزها عرب نبودند واز فرزندان عیلم که خود ازفرزندان سام فرزند نوح(ع)بوده هستند. براین پایه تا کید ما براین بود که لرها همان خوزهای عجم هستند.اکنون به دلایل تاریخی وباستانی اشاره خواهیم نمود. تا استدلال ما روشنتر ونیرومند تر باشد. چنانچه هرودوت واسترابون تاریخ نویسان یونانی ورومی اشاره نموده اند،کاسی ها یا اوکسی ها همان قوم خوز هستند.اهمیت این استناد دراین است که تاریخ نویسان یادشده به ویژه هرودوت که دررکاب اسکندر مقدونی بود، ازنزدیک با تحولات اجتماعی وقومیت های ایرانی آشنا بودند.استرابو یا استرابون نیز که خود اهل آسیا بوده است.همه می دانند که بخش معظمی از لرها که درلرستان زندگی می کنندرا به نام کاسی می شناسندوگروه دیگری ازلرهای زاگرس نشین رابه نام  اوکسی می شناسند.یا اینکه هردو را اوکسی یا کاسی می خوانند.وهردویکی است.چنانچه استرابون عقیده داردوصحیح آن همین است.درزیر به این مطلب می پردازیم.

کاسی ها یا اوکسی ها چه کسانی هستند:

کاسی ها واوکسی ها همان لرها هستند. درباره ی اوکسی ها وکاسی ها نظریات متفاوتی بیان شده است. برخی براین باورند که ریشه قوم کاسی به دریای خزر یا همان کاسپین برمی گردد. اما یکی از مهمترین اقوامی که هنگام حکومت قوم آریا(نه نژادآریایی هاچنانچه درپیش اثبات کردیم که آریا یک قوم ایرانی بوده که ازشاخه های عیلامی بوده است) گروهی ازعیلامی هایعنی (هوزها=خوزها)بودند. عیلامی ها چندین قوم بودند که از سه، تا هزار سال قبل از میلاد در منطقه وسیعی در جنوب غربی ایران زندگی میکردند و تمدن آنها 645 سال قبل از میلاد منقرض شد. به گفته مورخین و محققین، مناطق زندگی عیلامی ها طبق تقسیمات کشوری امروز ایران شامل: خوزستان، فارس، ایلام و بخش هایی از استان های بوشهر، کرمان، لرستان و کردستان و کوه های بختیاری است. اما سرزمین اصلی عیلامی هادر خوزستان بوده است.تحقیقات علمی نشان می دهد که هردوقوم کاسی یااوکسی که لرهستنداز عیلامیان بودند.

کاسی ها=اوکسی ها:

دراین باره پروفسور مینورسکی معتقداست که:...منشا قومی وجغرافیای کاسیها قریب به 5 کلمه و نام خاص است که با ترجمه اکدی در متون لغوی آشوری و بابلی محفوظ است و همچنین مقداری اسامی خاص که در اسناد تجاری و اقتصادی بابلی باقی مانده و کتیبه ی شاهان که مربوط به هزاره دوم پیش از میلاد به دست مارسیده است . اکنون می توان این حدس را بیشتر محتمل دانست که کاسیها قبیله ای بودند کوهستانی و پیشه دامداری داشتند وبه زبانی که با ایلامی قرابت داشت(که البته لهجه ای ازآن بود) سخن می گفتند.برخی نیزمانندزبده التواریخ جمال الدین کاشانی معتقدند: در سنه خمس مأه [۵۰۰] قریب صد خانه از جبل السماق شام به سبب وحشتی که ایشان را با مهتر قوم خود افتاده بود به لرستان آمدند. مستوفی ضمن شرح چگونگی به قدرت رسیدن ابوطاهر می نویسد؛ در عهد اتابک هزار اسف ملک لرستان رشک بهشت گشت و بدین سبب اقوام بسیار از جبل السماق شام بدو پیوستند. چون گروه عقیلی از نسل علی بن ابیطالب[علیه السلام] و گروه هاشمی از نسل هاشم بن عبدمناف و دیگر طوایف متفرق چون: استرکی، مماکویه، بختیاری، جوانکی، بیدانیان، زاهدیان، علایی، گوتوند، بتوند، بوازکی، شوند، زاکی، جاکی، هارونی، آشکی، کوی لیراوی، ممویی، یحفومی، کمانکشی، مماسنی، ارملکی، توانی، کسدانی، مدیحه، اکورد، کولارد و دیگر قبایل که انساب ایشان معلوم نیست. چون این جماعت به هزار اسف و برادران پیوستند، ایشان را قوت شوکت زیاد شد. بقایای شولان را به زخم شمشیر از آن ولایت بیرون کردند و یکبار بر آن دیار مستولی شدند. ﺑﺮﺧﯽ ﭘﮋوھﺸﮕﺮان از ﯾﮏ زﺑﺎن واﺣﺪ ﺑﻪ ﻧﺎم   « ﮐﺎﺳﭙﯽ – اﯾﻼﻣﯽ » ﻧﺎم ﺑﺮده اﻧﺪ. این زبان گویش متداول اقوام باستانی قبایل ساکن در سرزمین ایران به ویژه کوههای زاگرس بوده است و بعدها مادها و پارس ها در داخل اقوام مذکور جای گرفته اند.(این یک فرضیه است وگرنه مادها وپارس ها هم ازاقوام ایرانی وطبیعتا عیلامی بوده اند.چون هیچ قومی ازهیچ جا-که ازاقوام ایرانی نژادشناخته می شوند- واردنشده اند.تنهادردوران هخامنشی ها اسکندرویونانیان بوده ودردوران بعدازاسلام که اعراب ومغول ها وترک ها وارد ایران شده اند.نویسنده)  از اﯾﻦ زﺑﺎن ﺗﻨها ﭼﻨﺪ واژه و ﻋﺒﺎرت در ﻣﺘﻮن اﮐﺪی در ﻧﻮزی ﺑﻪ  دﺳﺖ آﻣﺪه اﺳﺖ. ﺑﺮای ﻧﻤﻮﻧﻪ، ﻧﺎم ﭼﻨﺪ ﺧﺪا ﺑﻪ اﯾﻦ زﺑﺎن (لهجه)ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪه اﺳﺖ : ﺑﻮرﯾﺎس  Buriasﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﻮره آس ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ Boreas ، و ﺷﻮرﯾﺎشShuriayashکه باشوریاه ھﻨﺪی     Shuriayhنزدیکی دارد. Kashshu.ﭼﻨﺪ ﻧﺎم دﯾﮕﺮ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺸﺸﻮ   Kashshuﺷﯿﭙﺎک Shpak ، ھﺎرﺑﻪHarbe ﺷﻮﻣﺎﻟﯿﺎShumalia، ﺷﻮﻗﺎﻣﻮﻧﺎ Shuqamuna،نیزدیده می شود.(لرستان وقوم کاسیت- محمد سهرابي) از ﮐﺎﺳﯽ ھﺎ ﺣﺪود دوﯾﺴﺖ ﮐﺘﯿﺒﻪ ی ﺳﻠﻄﻨﺘﯽ ﮐﻮﺗﺎه ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﺪت زﻣﺎن ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﯾﯽ آن ھﺎ در ﺑﺎﺑﻞ، ﮐﻮﺗﺎه ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﺪ.(قوم های کهن درآسیای مرکزی وفلات ایران). بنابراین زبان خوزی ها اندک تفاوتی بازبان پدران خویش یعنی عیلامیان داشته است.نخستین قومی که بر لرستان حاکمیت داشته است، عیلامیان بوده اند. آنها از نژاد بومی ایران (آسیانیک) بوده که از چگونگی تشکیل جوامع و ابتدای تاریخ ایشان اطلاع درستی در دست نیست. ولی مسلم آن است که از اوایل هزاره چهارم و پیش از حکومت قوم آریایی موفق به ایجاد دولتی در بخشهایی از سرزمین ایران شده اند. دولت عیلام شامل خوزستان، لرستان امروزی، پشتکوه و کوه های بختیاری بوده است. بابلی ها این سرزمین را «الام» یا «الامتو» یعنی کوهستان و شاید کشور طلوع خورشید می نامیدند.(البته عیلام ازعیلم گرفته شده که ازفرزندان سام ابن نوح است.) شهر های عمده آن عبارت بودند از: شوش، اهواز، ماداکتو (سیمره-دره شهر) و خایدالو که در جای خرم آباد امروزی بوده است. بنا به گفته «والترهینتس»; شهر خرم آباد در عهد عیلامیان گویا پایتخت سلسله ای بنام سیماشکی بوده است. عیلامی ها در مدت چند هزار سال هویت خود را در برابر اقوامی نیرومند چون سومری ها، آکدی ها، بابلی ها و آشوری ها همچنان حفظ کردند و عاقبت به جهت اختلاف های داخلی و جنگ های خانگی از دشمن خود آشور شکست خوردند (۶۵۴ ق.م) و از صفحه روزگار به عنوان دولتی مستقل بر افتادند.تا اینجا روشن است که زبان کاسی ها=اوکسی ها به زبان عیلامی شباهت بسیارداشته اگراین قوم ازعیلامی ها جدا بودند بایستی زبانی جدا داشته باشند. ولی زبان آنهابسیارشبیه زبان عیلامی ها بوده که به نظر میرسد(چنانچه یادشد)زبان کاسی=اوکسی نه زبانی جدا بلکه لهجه ای ازلهجه های عیلامی بوده است.اما چنانچه استرابون گفته قوم کاسی واوکسی یکی است ودو نیست.لیکن برخی آن هاراجداپنداشته اند.استرابون، از عیلامیان به عنوان ساکنان نواحی زاگرس در محدوده جنوبی ماد و شمال بابل و شوش یاد کرده است. چنین به نظر می رسد که جلگه آریوخ قدیمی ترین نام این منطقه (استان ایلام ) بوده است ، و عیلامیان ، به کمک آشور ، از این سرزمین به نینوا شتافتند. باتوجه به اینکه روشن شده که کاسی ها=اوکسی ها همان لرها هستند که نام آنها درزبان پهلوی خوزواوج یااوجابوده است لذا لرها همان خوزها هستند.يكي از درخشان‌ترين مقاطع تاريخ ايران باستان، دوران تمدن «عيلام» است. عيلاميان، بنيان‌گذاران نخستين پادشاهي در گستره‌ي ايران بوده‌اند. نام اين سرزمين در زبان عيلامي، «Hal-Tamti» و به معناي «كشور سَرور»یامقدس بوده است. شكل نوشتاري اين نام در خط ميخي سومري به صورت «NIM.KI» بوده و به گونه‌ي Elam(ma) (در سومري) و Elamtu (در اكدي) خوانده و تلفظ مي‌شده است. هخامنشيان اين سرزمين را Uja مي‌خواندند كه نام كنوني «خوز» (= خوزستان) بازمانده‌ي همين واژه است.سرزمین خوزیا اوج یااوجامتعلق به همین قوم عیلامی که نامش خوزبود اخذشده است.درواقع چنانچه بیان شد خوزهاازعیلامیان بوده اند.اماگروه آنها درطول تاریخ منشعب شده وشاخه کاسی=اوکسی راتشکیل داده اند که گاه بادیگرعیلامیان درگیرشده اند.لذاابتداکه اندک بوده اند همه راعیلامی می نامیدند.اما پس ازمدتی که هریک به گروه های بزرگ تر تبدیل شدندبایکدیگراختلاف پیداکرده اند.لذابه نظرمی آیدکه قدیم ترین ساکنان جنوب غربی ایران همان خوزها هستند که به آنها ابتدا عیلامی میگفتند.لذانام تمدن وحکومت آنها عیلامی بود.لیک پس ازمدتی چون مستقل شدند:کاسی=اوکسی(خوزی)خوانده شدند.بنابراین درگیری عیلامیان باکاسی=اوکسی هادربابل وشکست دادن آنان،به معنای آن نیست که این عیلامیانی که خوزهاراشکست دادند همان عیلامیانی بودند که درایران حکومت می کردند.چون نمی توان گفت که قدیم ترین ساکنان ایران خصوصادرجنوب غربی ایران خوزهابودنداما حکومت دراختیارکسان دیگری بود که عیلامی نامیده می شدند.پس عیلامیان نخستین درایران همان خوزهابودندامابعدازگسترش وازدیادجمعیت عیلامیان واستقلال نسبی خوزهاازدیگرعیلامیان می توان گفت گروه دومی که به نام عیلامیان باکاسی ها=اوکسی ها(خوزها)دربابل درگیرشدندگروه دیگری ازعیلامیان بودند.البته خوزهابه تدریج لهجه ویژه ای برای خودبرگزیدند که بازبان عیلامی تفاوت اندکی داشت.به عقیده « راولینسون» زبان لرهااز فارسی قدیم گرفته شده است كه با پهلوی زبان ساسانی تجانس ولی از جهاتی با آن تفاوت دارد(البته این تفاوت ناشی ازگذرزمان وتغییراتی است که بعدازاسلام درزبان های ایرانی رخ داده است.نویسنده) حال كه می توانیم به احتمال قوی قبول كنیم كه ایشان بازماندگان نسل و نژادی اصیل هستند ، همین قدر كافی است كه اعتراف كنم آنها ازنسل و نسب ایرانی هستند و از قرنها پیش در نواحی كوهستانی خویش زیسته اند.. .بازمی پرسم آیا ساسانیانی که منتسب به خوزی های عیلامی هستندعرب هستند؟!!همین ساسانیان پایه گذارنخستین پادشاهی عیلامی درایران بوده اندوتردیدی درآن نیست.زیراهمان خوزی هایی هستندکه نخستین ساکنان ایران به ویژه درجنوب غربی ایران بوده اند ودیاکانوف گفته والبته دیگران که ساسانیان ازساکنان جنوب غربی ایران بودند.وفردوسی نیزسروده که ساسانیان ازخوزبوده اند.چنانچه درپیش ازشعروی یادشد.

تحقیقات جدیدباستان شناسی عیلامی هارالرمعرفی میکند:

دکتر عبدالمجید ارفعی یکی از باستان شناسان برجسته ی کشور تمدن عیلامی را یکی از برجسته ترین تمدنهای دنیا دانست و گفت ما در گذشته حرف « ع» نداشتیم این تمدن چون کاملا ایرانی است باید نام آن با الف و بصورت ایلام نوشته شود این باستان شناس آنگاه به تشریح تمدنهای تاریخی پیش دوره ی آکدی ، بین النهرین ، بابلی نو، آشوری نو، ایلامی و ایلامی نو پرداخت دکتر ارفعی ساختار حکومتی ایلام باستان را در بردارنده ی پادشاه بزرگ و پادشاهان کوچک و محلی معرفی کرد و گفت: این تمدن در زاگرس و دشتهای آن تا بین النهرین ( میان رودان) رواج داشته و تمدن کاسیها یا کاشی ها پس از تمدن ایلام دومین سلسله ی طولانی ایران در میان رودان بوده است دکتر ارفعی کتیبه های بازمانده در ایلام را بیانگر زندگی اجتماعی و تمدن پیشرفته ی آنها دانست و گفت: تاریخ ایران باستان می تواند سرچشمه ی پندآموزی بشریت و یاری گر انسانهای آینده باشد تا به شناخت تمدن در گذشته دست یابند. وی بختیاری ها را بازمانگان این تمدن معرفی کرد. دکتر عباس علیزاده دیگر استاد پژوهشگر و دعوت شده به همایش نگاهی به تاریخ ایلام و کوچ نشینی ایلامی ها گفت: ایلامی ها، انشانی ها و مرهشی ها سه قدرت بزرگ کوچ نشینی ایران را تشکیل می دادند و بر خلاف دیگر کوچ نشینان توان پدید آئردن تمدن و تشکیل حکومت را داشته اند وی گفت این سه قوم مقتدر کوچ نشین با هم متحد گشته وآکد و اور را شکست دادند دکتر علیزاده ساکنان کوههای زاگرس را مردمانی آزاده خواند که همواره در کوچ بسر می بردند و در مناطق کوچ دارای سکونت گاه بودند علیزاده گفت: قوم بختیاری ایلامی های جدید هستند که زندگی کوچ نشینی خود را در منطقه زاگرس از سر گرفته اند وی گفت: بختیاری ها قشقایی ها زندگی کوچ نشینی همراه با کشاورزی داشته اند و چراگاههای شان در شمال سمیرم با یکدیگر همپوشانی داشته است. وی قشقایی ها را انشانی خواند و گفت: دو قوم بختیاری و قشقایی پر جمعیت ترین، قدرتمند ترین و منظم ترین ساختار اجتماعی ، سیاسی را داشته اند دکتر علیزاده پر جمعیت شدن ایلامی ها و نیاز به سرزمین های مرغوب و بیشتر برای کشاورزی را عامل گسترش افزایش گستره و حضور در حوزه های تمدنی خارج از ایران و ساختار منظم ایلی آنها را موجب اقتدار و پیروزی آنها دانست.این باستان شناس و دکترای دانشگاه شیکاگو، کرمانی ها را مرهشی، قشقایی ها را انشانی و بختیاری ها را ایلامی معرفی کرد و با ارائه ی تصاویری از کوچ ، ساختار ایلی و سکونت گاهها (بنوار) و مناطق کشاورزی نمونه های سفالی چادر ها ، سنگ چینها، تپه های باستانی، شیوه های کشاورزی ، آرد کردن بلوط ، ارگهای متروکه و تصاویری از گورستانها و نمونه ای از مهرها و نقشه ی توپو گرافی دره خزینه ی مسجد سلیمان به تشریح رد پای کوچ ایلامیان پرداخت. وی قدیمی ترین گورستان و طولانی ترین حکومت ایرانی ها را متعلق به ایلامی ها دانست. دکتر علیزاده از اینکه: حسینقلی خان بختیاری و محمد تقی خان چهارلنگ با آن همه اقتدار موفق به سرنگونی حکومت قاجار و تغییر تاریخ نشدند؛ ابراز تاسف نمود و از تپه ی قلعه تل به عنوان یک نقطه شایان توجه یاد کرد و در پایان اظهار عقیده نمود که بسط و گسترش نظریات جدیدش روشنگریها و تحول عمده ای در حوزه ی باستان شناسی مربوط به ایران و تغییر دیدگاههای غربیان پدید خواهد آورد. (نشریات).آن چه ازاین مباحث قابل استفاده است که عیلامیان به هیچ وجه عرب نبوده اندبلکه فقط وفقط ازاقوام ایرانی نژادولربوده اند.درزیرباتوجه به نتایج بالا به بررسی دستاوردها وچراغ هایی که این تاریخ پیش روی ماگذارده می پردازیم.

تمدن لرها، چراغی برای حال وآینده:

بادرک وشناخت درست ازتاریخ لرها می توانیم بهره برداری هایی برای آینده ازاین تاریخ برداشت کرد.یکی ازاین برداشت ها توانایی بزرگ تمدن سازی لرهاست.لرها که به تشکیل حکومت ساسانی پرداختند،وهرگزساسانیان خوزی فرزندعیلم فرزندسام فرزندنوح(ع)عرب نبودندوتنهاازعیلامیان به شمارمی آیند،ازتوانایی خارق العاده ای درساختن شهرتجاری برخورداربودند.این امربه این دلیل است که اصولا لرها چنانچه درتاریخ بیان شده به صورت یک قوم کوچ نشین به تشکیل حکومت نپرداختند.بلکه ساسانیان ازراه یک جنبش شهری به تشکیل حکومت پرداختند.درشهرهم پیشه وران وتجارزندگی می کردند.آنها توانستند شهرپیشرفته ای بسازند که با سایزهای شهرهای پیشرفته امروزی برابری می کند. دراین باره به مطالب زیرتوجه نمایید.تااین قدرت وتوانایی را پایه وچراغ آینده لرها دربعدتمدن سازی قراردهیم.اما درباره زندگی شهر نشینی لرها (واز این میان بختیاری ها ) که درگذشته به نام خوزی با تلفظ پهلوی وهوزی با تلفظ سریانی واوکسی یا کاسی با تلفظ عیلامی خوانده می شدند باید گفت که شهرهر مز اردشیر که درگذشته نام هایی چون تاریا نا واوکسین داشته است در میانه حکومت ساسانی به نام هوجستان واجار خوانده شد که دربیرون شهر بخشی اشراف نشین به نام هوزمشیر داشته است.دراین باره صاحب مجمل التواریخ ، ضمن شرح پادشاهی اردشیر بابکان وشهرهایی که اوبنا نهاده می نویسد :....دوشهر بود، دریکی بازاریان بودند ودردیگری مهتران وبه پهلوی یکی راهوجستان واجار خواندندی ، آن است که مُعّرب سوق الاهواز گفتندودیگررا هوزمشیر وبه وقت آمدن؛ اعراب آن را خراب کردند. سوق الاهواز بماند که هنوز بجاست ، اهواز خوانند. درباره این متن محمدباقر نجفی درکتاب « خوزستان درمتن های کهن » می نویسد :براساس این متن تاریخی ، «سوق الاهواز» عربی شده «بازار هوج +ستان » هوجستان است . این متن رابطه کلمات «اوج » و«هوج » و«خوز» را بایکدیگر به روشنی نشان می دهد...«هوز» HUZAYEدرزبان «سریانی » نام قومی بوده ، که  بنابه مستندات تاریخی ، درسرزمین کنونی خوزستان به سر می بردند. به عبارت دیگر «خوز» پهلوی درزبان سریانی به صورت «هوز» پدیدار می شود....«مَش»Mazو«مَس» Masدرزبان اوستایی به معنای «مِه » و«بزرگ » است .پس هوزمسیر یعنی محله هوزهایی که جزو اشراف بودند .به کلام دیگر ، محله اشراف نشین شهر را «هوزمشیر » یا «هوزمسیر » می خواندند (1380 –ص: 26و27)این گمان بسیار نزدیک است که پس از و یرانی هوزمشیر مهتران خوزی وبرخی از ساکنان هوجستان واجار به کوهها پناه برده و برای پیشبرد زندگی خویش و همچنین نبرد با حکام بنی امیه و بنی عباس  که از راه اسلام راستین بیرون رفته وقوم گرایی ونژادپرستی  را جایگزین اسلام نموده بودنددرنقاط امنی باشند. روشن است که نزدیکترین کوه ها برای پناه بردن آنهاهمین کوه های زاگرس بوده است. یعنی همانجایی که لرها واز این میان بختیاری ها درآن زندگی می کنند. هیچ دلیل تاریخی نیز در میان نیست که لرها (خوزها)از خوزستان وکوههای زاگرس بیرون رفته باشند. چون به دلایل روشنی وازاین میان دیدگاه دانشمندان لغت عرب معلوم است که خوزی ها عرب نبوده  و پیوسته بزرگترین مردم ساکن خوزستان به جز عرب ها این گروه  بوده اند. پس روشن است که خوزی ها، همان لرها و بختیاری های کنونی بوده اند. فریبرزفروتن پژوهشگرزبان بختیاری در باره جایگاه لرهای بختیاری و نابختیاری درکوه که نقش پناهگاه و محل نبرد آنان را داشت، در کتاب «دستورزبان بختیاری» می نویسد : [به دلیل ] وجود اقامتگاه وزیستگاه ها ی رفیع بختیاری درمناطق کوهستانی ودشوار ،همواره مسیر ارتباطی شان برای متجاوزان وبیگانگان مورد شناسایی واقع نشد و این قوم سلحشور وشجاع با روش های دفاعی از جمله استتار  در طبیعت ، استقرار در کمینگاه ومخفی گاه ها، احداث سنگرهای سنگ چینی ضربتی وبه کمک موقعیت فراز نشینی بردشمن عمود وقائم بوده وبه یُمن طبیعت از قدرت دفاعی بالایی برخورداربوده اند(1387- ص: 54و55) این شیوه نشان می دهد که بختیاری ها برای حفظ خویش از نژادپرستان اموی و عباسی و سپس ترکان غزنوی  وبعدها مغول و تیموریان وغیره چاره ای جز این نداشتند، مگرکه درپناه کوه باشند. قومی که اصیل ترین ارزش های ایرانی رادرکنار ایمان به اسلام وقرآن پاس می داشتند. وگرنه مردمی که به نوشته هرودت خوزی بودند و به قول راویان سلسله ساسانی رابه عهده داشتند، و هوجستان (اهواز ) وهوزمشیر از آنان وبه نام آنان بود، نمی توانستند تنها برای کوچ نشینی این همه مراقبت داشته باشند. اگر کوچ نشنی هدف و اصل زندگی آنان بود می توانستند که با یورش آوردن قدرت حکومت رابه دست آورند. آنچنان که بسیاری از کوچ نشینان در درازای تاریخ ایران چنین کردند، زیرا با جمعیت بزرگی که داشتند گرچه در گوشه ای از تاریخ (دردوره آل بویه واتابکان لر) چنین کردند. ولی چون هدف آنها پاسداری از ازارزش ها وتاریخ ایران بود، بیشتردرآن پناهگاه ها به حفظ آن پرداختند.این را نیز باید گفت که اگر بختیاری ها می خواستند که بردین زرتشت بمانند با توجه به جایگاه خویش در کوهستان به آسودگی می توانستند چنین کنند. اما پیوسته خویشتن را مسلمان خوانده اند و در این باره می توان ارزش هایی که برای امامزادگان خویش ومراسم دینی اسلام قایل هستند، به یاد آورد.  پرسش اینست که زندگی شهر نشینی خوزیان (لرها ) در هوجستان  و اجا ر و هوز مشیر (اهواز کنونی) درچه پا یه از شهر نشینی بوده است. به گمان این نگارنده کلاس شهر نشینی این قوم باهوش در حدّ پیشرفته ترین شهر های امروزی بوده است. ولی این شهر که بخش هوزمشیر آن ازبین رفت ، به راستی هر گزپس از این ویرانی ، آنچنان که باید وشاید زندگی پیشرفته ای نداشته است. چنانچه گفته شد هوجستان واجار به معنای مرکز تجاری هوزیان =خوزیان است وهوزمشیر به معنای محل زندگی اشراف وبزرگان وسرمایه داران آن بازارومرکز تجاری  به شمار می آمد. دراین باره بهتر است که به بخش هایی ازنوشته «هواردریگینز » درمقاله « شهر ونوسازی » اشاره کنیم تا این معنا بهتر روشن شود:  پیش از این باید گفت ؛یک تفاوت کلی را می توان  میان  شهر نشینی  پس ازانقلاب صنعتی با پیش از آن درمیان است .  حجم سر سام آور گرایش به شهر نشینی پس از این انقلاب مورد بحث  است . در این مورد نورتن کینز برگ  می نویسد:همه ی تعاریف نوسازی در تعبیر جامع کلمه ، نه تنها تا حد ودی مفهوم تغییر را در بردارند بلکه ، مهمتر از آن ، در بر دارنده ی مفاهیم کارایی ، و ازدیاد بده – بستانها ، وپیچیدگی های فوق العاده  ی روابط اجتماعی نیز هستند . این مفاهیم ، بی چون وچرا ، با مفهوم شهر وجریانی  که موجب توسعه ی شهرها می شود  وجوامع  رابیش از پیش به صورت شهری  در می آورد توام است. این عطف وربط ها کاملا بجاست ، زیرا چنان که می دانیم ، شهر ها همیشه تولید را کاراتر وکالا ها و خد مات را متنوع تر  وتماس بین افراد ومکان ها را بیشتر کرده اند (1353کتاب نوسازی جامعه، مقاله شهر ونوسازی، ص 181)دراین پیوند آنچه که بیشترشهر هوجستان واجار وهوزمشیر را دارای جایگاه برین می سازد چگونگی  سازمانی است که به این دوشهر داده شده است . کارگران ، کارشناسا ن ، بازرگانان درحالی که درشهر تجاری به کار بازرگانی می پردازند .ولی مهتران و بزرگان وهر کس می تواند خود را درموقع ضروری ولازم به کار خویش در شهر اصلی برساند ، بیرون از شهر ودرحومه آن زندگی می کند . زیرا به بهانه آسایش ساکنان شهرنباید آن را از کار کرد اصلی خویش که درآمد و شکوفایی اقتصادی است بازبدارند. اگر همه در شهر تجاری زندگی کنند بی گمان این فشار در میان است که باید شهرداری درراستای شعار «شهر من ، خانه من » کار کندوشهر را از کار کرد پایه ای اش باز بدارد ،یعنی شهرمحیط آسایش واستراحت ساکنانش باشدنه محیط کاروتلاش.درحالیکه شهر های بازرگانی و تجاری نباید چنین باشند . اگر آن ها درجنبش وهیاهو وکوشش ورفت وآمد بسیار باشند درآمد بیشتری برای مردم ودولت به دست می آورندولازمه آن دور شدن محل سکونت از مر کز هیاهو وجنب و جوش است. در شهر های سنتی، که بر محور گرفتن  مالیات های کشاورزی و دامی می چرخد  این روستا ییان و دامداران هستند، که باید در بیرون شهر زندگی کنند.به سخن دیگر چون به جز برخی از صنعتگران کوچک  ودیوانیان و برخی پیشه وران  وهر آینه نیروهای حکومتی بیشتر نیروی کار وتولیدکنندگان اصلی شهر های سنتی درخارج شهر هستند ، بدیهی است که باید شهر بیشتر درآرامش باشد. ولی در شهر های پیشرفته باید مردم  درشهر اصلی کار کنند و در بیرون به فراخور حال و توانشان زندگی کنند، وآرامش خویش را دربیرون شهر  بجویند. دراین باره نورتن گینز برگ می نویسد: درشهر جدید در مغرب زمین از بسیاری جهات به شهر های نوع موسوم به ماقبل صنعتی شباهت دارد و تا حدود زیادی همان کار کرد ها را دارد. با این حال فضای آن در اغلب موارد به طوربارز با شهر های کهن متفاوت است.. از جمله، در شهر های امروزی بخش مرکزی برای فعالیت های تجارتی است وشهر هر چه بزرگتر باشد بیشتر این طور است ، برخلاف شهر های قدیم که دراین بخش بیشتر عمارت های دولتی واماکن مذهبی قرار داشت . اگر چه هنوز هم از این گونه اماکن در ناحیه مرکزی می توان یافت .به زبان دیگر ، به جای یک بازار ویا تعدادی بازارهای پراکنده یک « بخش مرکزی دادوستد » وجود دارد . در حومه شهر معمولا محلات مسکونی قرار گرفته اند که از نظر اقتصادی با مرکز شهر بستگی کامل دارند ، ولی از نظر سیاسی اغلب مستقل از آنند. به اضافه ، برخلاف شهر های قدیمی که در آن ها خانواده های فقیر اغلب در حواشی شهر زندگی می کردند ، امروز ، در نواحی مسکونی حومه شهر خانواده هایی زندگی می کنند دارای درآمد متوسط یابیشتر از متوسط هستند (همان، ص:191و192)بنابراین روشن است که شهر هوجستان واجار و شهر حومه آن هوزمشیر که برپایه روش نوین اقتصادی و شهر سازی کار شده اند از چشم نورتن کینز برگ پنهان مانده اند. این نمونه نشان می دهد که لرها ی بختیاری و دیگر لرها که همان خوزی ها هستند نه تنها شهر نشین بوده اند، بلکه از گونه بهترین آن بوده اند. این امید درمیان است که لرها بار دیگر با حضور پررنگ سیاسی واقتصادی خویش دراهوازوخوزستان برپیشرفت وترقی این شهر و استان افزوده وبر پاسداری از وطن خویش ایران دراین نقطه جغرافیایی که زادگاه آنانست ودرخدمت به هموطنان دلنشین خویش دراین گوشه از سرزمین چون عرب ها و دیگر هموطنان بیش از گذشته بکوشند . همچنین  نشان از آن دارد که برخلاف این باور که لرها به ویژه بختیاری ها را که یک قوم کوچ نشین شناسانده اند، حقیقت تاریخی گواه از این می نماید که کوچ نشینی بر این قوم تحمیل شده است وگرنه ، این مردم از بهترین شهر نشینان تاریخ بوده اند.

چراغی دیگربرای آینده؛ کوه های زاگرس یا دشت های خوزستان:

گرچه پیوسته کوه های سربرافراشته زاگرس بخشی از هویت لرهاست اما متمرکزشدن برآن نخست این عیب وکاستی رادارد که فایده جدی ندارد. اما کاستی وعیب دیگرآن غیرواقعی بودن وعدم تطبیق آن باهویت اصلی شهرسازلراست.زیرادرجایی که هنوزمعنای شهرسازی به شکل پیشرفته وتجاری امروزراهیچ کس نمی دانسته لرتوانسته شهری به نام هوجستان واجار(سوق الاهواز)رابسازد. شرایط تاریخی بعدازوروداسلام به ایران لرها(خوزی ها) راناچاربه پناه بردن به کوه های زاگرس نمود.لیک هرگز ماهیت اصلی لرها کوچ نشینی و کوه نشینی نبوده است.قومی که ازروزهای نخست پیدایش خویش براساس توانایی، پشتکار وهوش فراوان توانسته شهرنشین بزرگی باشد نباید گرفتارزندگی کوهستانی وکوچ نشینی بماند.لذا باید بکوشد به روزگاردرخشان خویش بازگردد.برای این کاربایدژئوپلوتیک اصلی خویش که بامرکزیت اهوازاست رادریابد.بدون یک ژئوپلوتیک صحیح وسازنده امکان توسعه وترقی لروجودنداردوروشن است که این ژئوپلوتیک برای همه لرهادرمیان اقوام ایرانی بایدازدرون تاریخ قوم به دست آید.معنای داشتن یک ژئوپلوتیک صحیح این نیست که همه قوم به اهوازسرازیرشودبلکه بایدمرکزش رااهوازبداند وپراکنده وگیج نباشد.هیچ قومی نباید بدون مرکزخاص خویش باشد.هرچندهمه اقوام درمرتبه نخست باید به تهران وفادارباشند.

چراغ دیگروفاداری به ایران:

اما چراغ دیگری که ازتاریخ لر قابل دستیابی واستفاده است اینست که لرها هرگز راه تنش وخطرآفرینی برای ایران راپی نگرفته وپیوسته باازخودگذشتگی وجانبازی درپی دفاع ازایران بوده ودراین راه ازهیچ کوششی ازجمله بذل جان خویش دریغ نکرده است.بنابراین اگرلروطن خواه وایران دوست نباشدازتاریخ خودبریده وخائن به آرمان هاوقوم خویش است وماهیتش ماهیت دیگری غیرازلرشده است.برای توضیح بیشتر بایدبار دیگر گفت وگوی دکتر تقی وحیدیان کامیار ، استاد دانشگاه فردوسی را با روزنامه همشهری یادآور شوم . وی درکنار این سخن که زبان فارسی دری دنباله زبان پارت های اشکانی است می افزاید : می دانیم که درزمان اشکانیان ، زبان پارتی (پهلوی اشکانی ) زبان مردم خراسان وزبان مردم تیسفون (پایتخت ساسانیان که در حمله اعراب ویران گردید) زبان رسمی تمام ایرانیان بوده ، به طوری که ساسانیان در آغاز ، کتیبه های خودرا برای درک مردم تیسفون ودیگران که پهلوی ساسانی نمی دانسته اند ، به زبان پهلوی اشکانی نیز می نوشته اند . از طرفی به گفته دیاکونوف « در آن عصر ادارات دولت ساسانی زبان پارسی (پهلوی اشکانی ) را هم به موازات پارسی میانه (لهجه جنوب غربی ) که زادگاه ساسانیان است ، به کار می بردند .» (همان) روشن است که ساسانیان که زبان درونی و خلوتشان خوزی وزبان رسمی شان پارسی میانه یا پهلوی ساسانی بود، دارای این گرایش بودند که زبان رسمی خویش راگسترش دهند وهر آینه که در این گیر وداربه فیروزی دست نیافتند. با این همه پس از کشیده شدن به سوی کوه های سربلند وسرافراز زاگرس وپس از پیدا شدن جنبش شعوبیه ودر هنگام برجسته شدن سویه فرهنگی پیکار برای بازگشت به بزرگی دیرینه ایران، شاهنامه فردوسی که شاهکار بزرگ فرهنگی ومانیفست ایرانیان است  وهر آینه به زبان پارسی اشکانی (ودری ) سروده شده است ،را دلبستگی یافتندوروشن است که اگر اندیشه های قومی چراغ راه این قوم بزرگ منش بود نباید چنین می نمودند.زیرا چگونه است فردوسی خراسانی که بیشتربه زنده نمودن زبان پارسی اشکانی پرداخته است ، باید این چنین شیفته گی و شیدایی درقومی که گونه دیگری زبان داشته اند، بسازد. پس باید گفت که آنچه درشباهت های زندگی این قوم ایران خواه دیده می شود، در مرتبه نخست همان دلبستگی فراوان برای رسیدن به این هدف است که کوشش شده حتا چراگاه ها وروش زندگی خویش را با نام هایی که ریشه درشاهنامه داردبازسازی نمایند. زیرا روشن است که « بارگاه » شاهان نمی تواند همان « وارگه »  دامداران باشد، باید دید چرا آنها نام « وارگه » به جایگاه  ویژه ای داده اند که باید بر پایه نام آن جایگاهی  برای « بار » دادن وشرف حضور یافتن مردم زیر فرمان باشد؟ یااین که چگونه می توان کاری که آرش کمانگیر می نماید وبا آن جان خویش را برای گسترش کرانه های ایران می دهدرا به ستیزه های درون قومی برای اندازه زمین هاخوارو کم نمایی کرد؟ آیا یک قوم ملی گرا وایران خواه را تنها به اندازه قومی خودخواه ودرون گراپایین بیاوریم ، چیزی مگر از راه راستی به دررفتن وکژی را پیشه نمودن وآب به آسیاب دشمن  بزرگی ایران ریختن است؟  دشمنی که هرآینه می خواهد ایران را به ایرانستان دگرگون کند، گرچه با بایسته های رشد وترقی و پیشرفت در ستیز نیز هست . همه قوم ها  ( چه مرکزی وچه پیرامونی ) برای نگار گری نقش خویش برتاریخ توسعه وپیشرفت وهویت ایرانی هیچ راهی ندارند مگر اینکه دریافتن راهی باشند که رو به سوی همسویی وهمگرایی دارد. آنگاه ما از قومی که قرن ها چنین ابزارشگفتی را بابازسازی همه ارزش ها وداستانهای شاهنامه درجای جای زندگی خویش شبیه سازی و همانندکرده است ، تا پیوسته و درهر لحظه زندگی اش از یادآن دور نباشد، اینچنین به سادگی تنها یک نوع همذات پنداری می نامیم .لرها به روشنی درتاریخ برای خویش پتانسیل قومی که می تواند ضمن حفظ خویش روی به وحدت ملی بیاورد وبا دیگر همطونانش از عرب و عجم برادر و دوست باشد را با همه گوشت و پوست واستخوان شناخته و پیاده کرده است. دراین باره برای درک این دوراندیشی می توان به دیدگاه دانشمندان توسعه پرداخت .دکتر محمد جواد زاهدی درباه جایگاه چندگانه گرایی واز این میان جایگاه قوم ها درتوسعه  می نویسد: وضعيت چندگانه گرايي ازموانع مهم توسعه به شمارآمده است واغلب صاحب نظران، خواه مستقيم وخواه نامستقيم، مقابله با آثار اجتماعي وفرهنگي آن وحرکت درجهت کاهش اين ناهمگني را جزو نخستين ضرورت هاوپيش نيازهاي توسعه دانسته‌اند../توسعه ونابرابری ..(ص 27)لرها نه تنها در مسیر تاریخ روی به سوی خود گرایی نیاورده اند بلکه برای ایران فداکاری بسیار کرده اند. از این میان می توان بازگشت دوباره این قوم شریف را به سوی کوه های زاگرس، پس از پناه آوردن عرب های شیعه عراق به ایران در جنگ های میان عثمانی و ایران در هنگام فرمانروایی تبار صفویه دانست. درآن هنگام دشت خوزستان بخشی ازچراگاه های لرهابودوبه جز اندکی از مردم عرب که از زمان شاپور ساسانی دراطراف اهواز بودند، باقی لرها و یا طایفه های دیگر ایرانی بودند. لرهابرای پناه دادن به مردم شیعه عرب به آسانی روی به سوی کوه ها نمودند.این روش نشان می دهد که زمین وکرانه های آن هر گز (مگر برای پاسداری از ایران) در نگاه لرهای بختیاری آن چنان  ارزشمند نبوده است، که برای آن به یاد آرش کمان گیر بیافتندوبرسر آن با یکدیگر بجنگند و سپس بگویند ما به پیروی از آرش کمانگیر چنین می کنیم. درواقع این کوچک شمردن لرها است که بگوییم شناخت آنها از شاهنامه همین اندازه است .هرآینه  بی گمان  این زمین ها برای زندگی دامداری وکشاورزی بسیار اهمیت دارد.اما این اهمیت هر گز شعور و فهم لررامختل نکرده است.همچنین این ویژگی که از گذشته پیوند نیکی میان لرها و هموطنان عرب بوده است، نیز در این باره گواه ماست که لرها هر گز قوم مدار ودرون گرا نبوده اند. آنان با این باور که پیوند با این هموطنان می تواند به دلبستگی این قوم پیرامونی بادیگر ایرانیان بیافزاید، این پیوند راپیوسته نیک نگاه داشته اندواکنون نیزبه گفته هموطنان عرب بهترین پیوندها میان این دوقوم در میان است. بسیار از شیخ های فراری دوران پهلوی ها هیچ جای امنی بهتر از لرهانمی یافتند.نکته دیگر در راستای تایید ادعای این نگارنده اینکه سامان فرجی بیرگانی نویسنده مقاله « چرا بختیاری ها شاهنامه می خوانند» به آن پرداخته اینست که  بختیاری ها درجنگ ایران وروس با نیروگرفتن از شاهنامه دربرابر دشمن سلحشورانه پیکار می کردند، چنانچه دراین باره می نویسد: [از آن جمله در خاطرات ژنرال پرمولوف  فرمانده روسی جنگ های ایران وروس می خوانیم که دسته ای از ارتش ایران که بختیاری نامیده می شدند همواره پیش از شروع به جنگ اقدام به خواندن شاهنامه وحماسه های ملی ایران می کردند. آنها پس از خواندن این داستانها چنان تشجیع می شدند که هیچ چیزجز مرگ جلوی آن ها را نمی گرفت (هفته نامه آنزان،  9دی ماه 87؛ شماره: 65) دراین باره باید گفت که اگر لرها رویکردی تنها قومی دارند نباید که این چنین به آسانی برای ایران آن هم با خواندن شاهنامه جان بدهند . این معنا به خوبی می رساند که شاهنامه هرگز بوی قومی نمی دهد بلکه کوشش برای ایران است .لذا این دلاوران  به آسانی پس از خواندن شاهنامه آماده جان دادن درراه میهن می شدند.پس باید گفت که به راستی تنها همانند سازی وشبیه سازی حماسه های شاهنامه درزندگی بختیاری  است که به گونه ای همذات پنداری به شمار آمده است.همچنین باید دانست که هر قومی هنگامی ماندگار و پایدار خواهد بود که شناختی از هویت خویش درراه پیشرفت وترقی بدهد. در غیر این روش باید دانست که قوم و هویت قومی چیزی جز رویکردی به سوی جلوگیری از پیشرفت و چوب لای چرخ بزرگی وسرافرازی ایران گذاشتن نیست.  بااین توصیف رویکردلرهابه خوزستان به عنوان مرکزو هارتلندخویش نه تنها رویکردی صرفا قومی نیست.بلکه رویکردی ایران خواهانه است، که درعین حال که مانع تجزیه ایران دربرابرتجزیه طلبان خواهدبود، سبب ترقی وپیشرفت لراست.

منابع:

1-قرآن کریم

2-روایات

3-شاهنامه فردوسی

4- اریک هابزبام    

5- ارنست رنان

6- مرتضي ثاقب‌فر

7- دکتر عبدالحسين زرين‌کوب

8- ابراهیم پورداوود

9-هردوت

10-استرابون

ودیگران...

 

بهره تربیتی:براساس این گفتاربایدبیاموزیم که گذشته راچراغ راه آینده قراردهیم نه وسیله غم خوردن، فخرفروشی وجدایی،همچنین بایدتاریخ خودرابدون هیچ افسانه پردازی وگیجی درک کنیم واسیراندیشه های افسانه ودروغ آریایی هیتلری نشویم.بایدبتوانیم به گونه ای تاریخ راببینیم که ژئوپلوتیک وهارتلندخویش رابشناسیم زیرابدون هارتلند نمی توانیم مرکز ودرنتیجه اتحادوپیشرفت داشته باشیم و...

اضافه کردن نظر

نظرات خود را، حداکثر در 800 کاراکتر، به خط فارسی بنویسید. نظرات حداکثر ظرف 72 ساعت بازبینی می شوند و در صورت تایید و صلاح دید مدیریت سایت به نمایش در می آید.

کد امنیتی
تازه کردن