یکشنبه, 30 مهر 1396  

جدیدترین مطالب

صدا-و-سیما،-صدای-مردم-لُر-را-بشنود
  لهراسب قلی پور لوایی / لُر قومی است که در طول تاریخ از ایران دفاع کرده...
لک-داغستان-با-لک-لرستان-ارتباطی-با-هم-ندارند-«اسم-های-مشابه»-میان-همه-فرهنگ-ها-و-مناطق-جهان-وجود-دارد
  عیسی قائدرحمت/ خطاهای ناشی از شباهت اسامی اخیرا در موارد متعددی مثل لک...
مخالفت-شوراى-علمى-بازبينى-با-پخش-سريال-«سرزمين-مادرى»-لزوم-اعاده-حیثیت-از-سردار-اسعد-بختیاری
  مصاحبه های غیرکارشناسانه برخی از مدیران و هم چنین کارگردان سریال نه...
سرزمین-کهن-و-امکان-گشودن-گره-ای-که-در-دست-صدا-وسیماست
  سامان فرجی بیرگانی / در ماجراهای سدّ گتوند، تونل کوهرنگ، سریال سرزمین...
فوتبال؛-ابزاری-برای-هویت-خواهی-جامعه-لر
  ابوالفضل بابادی شوراب/  تیم هایی همچون نفت مسجدسلیمان ، گهر دورود ،...
دالالا-اثری-نو-از-حسین-حسین-زاده-رهدار
   حسین حسین زاده رهدار /دالالا برای آموزش لالایی لری به مادران است تا...
توسعه-استان-قم-در-سایه-مظلومیت-الیگودرز
  نویدی خوش برای مردم استان قم که با شنیدنش بار دیگر زخم کهنه لرستان سر...
روز-پزشک-و-یادی-از-پزشک-افسانه-ای-لرستان
   رضا فرهادی / جریان زندگی، خصایص و مبارزات دکتر اعظمی شباهت کم نظیری با...
ایرج-خوانی،-نماد-درخشان-بومیابی-در-شعر-و-موسیقی-لرستان
   ابراهیم خدایی /نه فقط در مقام کلام و موسیقی که در بینش نیز ایرج شباهتی...
لرستان-و-شبح-امیر-احمدی
   دکتر روزبه کلانتری / چند روز پیش در خبرها آمده بود که لانۀ قدیمی...
 

 
 

دکتر کزازی : باباطاهر همدانی لُر لک زبان است

 

تهیه و تنظیم گزارش: رضا حسنوند /
در اينكه بابا طاهر همداني است لر است و لك است چند و چون فراوان است اما تحقيقات نشان ميدهد كه او لر لك زبان بوده است. 

 

متن كامل سخنراني منتشر نشده ی دكتر كزازي در همايش آسيب شناسي زبان و ادبيات لكي در الشتر آذر ماه 87

 


به نام خداوند جان و خرد
اي دنيا داران اي دنيا دوسان
دنيا دميكه چي شارو بوسان
[استاد ابتدا اين بيت« لكي »را خواندندكه ترجمه آن تقديم مي شود :
اي دوست داران و دلبستگان دنيا ، ايام روزگار دمي بيش نيست درست به اندازه هنگامي است كه بوستاني در چند لحظه به غارت مي رود ]
من شادانم نازانم كه اين بخت بلند ،اين زمان دلپسند ،بهره من افتاده است كه در ميان شما مردمان گرامي ،گرانمايه، ناب ، نژاده، [و] ايرانياني كه ريشه و پيشينه تان به ژرفاهاي تاريخ اين سرزمين سپند اهورايي مي رسد [سرزميني ]كه سر زمين هزاره هاست . من همواره از اين كه در ميان لران كردان وديگر تيره و تبارهاي باستاني ايران باشم مي نازم و سر مي افرازم، زيرا ايران ناب، ايران پاك ، ايران سرشتين، ايران راستين را در ميان اين سرزمين هاي كهن مي شود يافت دل ايران دركردستان در لرستان در بلوچستان در طبرستان [و]در گيلان مي تپد شهرهاي بزرگ شهرهايي هستند بيهوده ،گم در خويشتن از خود بيگانه، آنجا ما كم ترين نشان را از ايران و تاريخ و فرهنگ ايران مي يابيم.
الشتر شما لرستان شما فرهنگ باستانيتان براي من يادآور روزگاران كهن ايران زمين است. به هر روي من زبان «لكي» نميدانم اما به پاس آن آشنايي كه با زبان كردي كرمانشاهي دارم به گونه اي با گويش شما هم آشنا هستم. اما بر پايه همين شناخت اندك ميدانم كه گويش« لكي» يكي از كهن ترين ناب ترين گويشهاي ايراني است.
سرزمينهاي باخترينه ايران سرزمين هايي شگفتنند از ديدگاه هايي در پهنه ايران زمين بي مانندند بيهوده نيست اين سرزمين ها را هندوستان ايران ناميده اند اين نام به پاس شگفتي ها و شگرفي هايي براين سرزمين ها نهاده شده كه آنها را از ديگر بوم هاي ايراني جدا مي دارد.
در بخش هاي باخترينه ايران در ماد بزرگ ما نشانه هاي فراوان از تاريخ و فرهنگ و پيشينه ايران زمين را مي يابيم. من در سخني ديگر در بزمي ديگر كمابيش ازاين گونه رانده آمد گفتم كه ايران ما تنها بهشت باستان شناسي نيست ما به هرگوشه ي اين سرزمين بنگريم بويژه بخش هاي باخترينه ايران ، يادگارها و نشانه هاي بسياري از تاريخ و فرهنگ ايران را در برابر چشم خواهيم ديد. همين تنديس هاي مفرغين كه در زاد بوم شما يافته شده است به هزاره هاي بسيار دور بر مي گردد . ايران ما بهشت زبان شناسي تاريخي هم هست براستي تنها سرزميني كه من در پهنه گيتي مي شناسم كه روزگاران گوناگون زبان شناسي در كنار يك ديگر هنوز زنده است و روايي دارد ايران است
شما ازدهكده اي به دهكده اي ديگر مي رويد با گويشي ديگر روبرو مي شويد ما سه روزگار در تاريخ زبان هاي ايراني مي شناسيم از نگاهي بسيار فراخ و فراگير، يكي ايراني باستان كه دو زبان از آن روزگار آوازه بلند يافته است يكي زبان باستاني اوستايي زردشت وخشور باستان ايراني بدان نوشته شده است .دو ديگر فارسي باستان كه سنگ نوشته هاي هخامنشي را بدان نويسانيده اند كه بلند ترين وگران سنگ و گران مايه تر ين آنها همان است كه بر سينه سخت و ستبرو ستوار بيستون كنده شده است روزگار دوم را ايراني ميانه مي گوييم. زبان هايي كه در زمان اشكاني و ساساني در پهنه ايران روايي داشته اند در شمار زبان هاي اين روزگارن يا دوره زباني اند.
نامور ترينيشان كه يادگارهاي نوشتاري از آنها برجاي مانده است يكي پهلوي اشكاني يا پارتي كه پهلواني هم ناميده مي شود دو ديگر پارسي پارسيك يا پهلوي ساساني است . سرانجام مي رسيم به ايراني نو، زبانهاي كه پس از اسلام در پهنه ايرانشهر بكار برده مي شده است و مي شود زبان هاي ايراني نو است يكي از اين زبان ها كه پارسي دري است اندك اندك زبان فراگير مي شود در پهنه ايران، نه از آن روي كه اين زبان بر ديگر زبان ها و گويش هاي ديگر برتري داشته است از آن روي كه نخستين فرمانروايان ايران در خراسان بزرگ به فرمانروايي مي رسند .
نخستين كانون هاي شكوفان فرهنگ و ادب ايران در خراسان پديد آمده است اين دو ويژگي انگيزه اي مي شود كه زبان دري زبان ديواني و فرهنگي بشود در سراسر ايران زمين . ما مي دانيم كه از دور ترين روزگاران شناخته درتاريخ ايران تاكنون يكي از ويژگي هاي فرهنگي و اجتماعي ايران آن بوده و هست كه تيره هاي و تبارهاي گوناگون در ايران زمين كنار يكديگر مي زيسته اند و مي زيند. پاره اي از اين تيره ها و تبارها كه همه ايراني اند در فرهنگ گران سنگ ايران در تاريخ شكوهمند آن هنباز و هم بهره اند گاهي زبان يا گويشي ويژه خود داشته اند همواره در درازناي تاريخ ايران زباني فراگير در كنارآن زبان ها و گويش ها روايي داشته كه آن تيره ها و تبارها را به يكديگر مي پيوسته است در ايران نو اين زبان زبان پارسي دري است .

 

اما ايرانيان اين زبان را چونان زبان فرهنگ و ادب زبان فراگير، چونان رشته پيوند در ميانه خود مي پذيرند. با اين همه گويش ها و زبان هاي بومي از ميان نمي رود همچنان از بين نمي روند در پاره اي از اين گويش ها سامانه اي ادبي هم پديد آمده است پاره اي از شاهكارهاي ادب فارسي در اين سامانه هاي بومي ادب نخست، پديدار شده اند. مانند نثر نگارين مرزبان نامه كه نخست در گويش كهن طبري نوشته شده است به خامه يكي از فرمانرانان طبرستان كه مرزبان رستم شروين ناميده مي شده است نام اين شاهكار ادبي همچنان از نام اين فرمانران طبري ستانده شده و برآن مانده است.
در زبان هاي مانند زبان كردي ، لري ما به ادب مايه ور، گسترده باز مي خوريم كمابيش هريك از شاهكارهاي ادب پارسي همتايي ندارند .براي نمونه شاهنامه الماس خان كندوله اي و يا پنج گنج نظامي را [كه ]خاناي قبادي به كردي سروده است كردان به آن مي نازند كه حافظ دارند و مولوي. در لري هم به نمونه هايي از اين دست باز مي خوريم .
دوستي به من مي گفت: در پژوهشي كه كرده است لكي بيشتر با كردي پيوند دارد تا با لري . اين سخن براي من بويژه دل چسب بود نه از آن روي كه من به گونه اي كُردم . ازآن روي كه با كردي بيش از لري آشنايي دارم . به هر روي مي توان به ادب بومي ايران هم پرداخت و انديشيد همه ما ايراني هستيم همه ما به ايراني بودن خود مي نازيم و سر مي افرازيم نه از آن روي كه ايران را شيفته وار دوست داريم
شيفتگي همواره ناپسند است آن شيفتگي كه به پيش از شناخت
باز مي گردد. ما اگر بر كسي يا پديده اي شيفته باشيم نمي توانيم آن كس را يا آن پديده را به درستي دانشورانه بسنجيم و ارزيابي كنيم ،اما گونه اي ديگر از شيفتگي هست كه اگر بتوانيم آن را با اين نام بناميم شيفتگي پس از شناخت و آگاهي[است] . شما كسي را يا چيزي را هنگامي كه شناختيدآن چنان در چشمتان بزرگ شگرف و والا مي نمايد كه بدان مي شيبيد دل مي سپاريد . اين شيفتگي پسنديده است سازنده است نيروهاي نهفته و فروخفته در شيفتگي را به كردار در مي آورد و مي شكفاند. اين شيفتگي مايه پويايي و پيشرفت است وارونه آن شيفتگي نخستين ،كه ريشه در ناداني و ناشناسندگي دارد.
به هر روي مازاد بوم خويش و زبان بوميمان و به فرهنگ نياكانيمان مهر مي ورزيم مهر ورزيدن به اين زاد بوم به زبان به اين فرهنگ بدرست بي هيچ چند و چون يك سره، راست ،مهر ورزيدن به ايران زمين است چون فرهنگ مارا اين فرهنگ ها و اين بوم ها و اين زبان ها مي سازندزيرا ايران سرزميني است رنگارنگ گونه گون. همواره چنين بوده است هم اكنون هست در آينده نيز خواهد بود. به پاس اين دلبستگي ها .
اما، اينجا امايي بزرگ است اگر ما به فرهنگ و زبان و زاد بوم خويش مهر مي ورزيم اين نمي تواند انگيزه اي باشد كه با ديگر بوم ها يا زبان ها برسر ستيز باشيم، هيچ نواده اي نياي خود را خوار نمي دارد بي ارج نمي شمارد زيرا اگر نواده نياي خود را بنكوهد و خوار بدارد براستي خودرا خوار داشته است و نكوهيده است به همان سان هيچ نيايي هم نواده خود را خوار نمي دارد و نمي نكوهد شما براي اينكه نواده را به نيكي بشناسيد نخست به ناچارمي بايد نياي اورا شناخته باشيد. مگر نه آن است كه اگر شما بخواهيد براي پسرتان زني بستانيد يا دخترتان را به شوي بفرستيد نخست در باره ي پدر و مادر و نياكان و تبارنامه آن دختر و پسر مي پرسيد و مي پژوهيد، اينجا هم داستان همان است.

زبان هايي مانند لري ،كردي، لكي، بلوچي و طبري و تاتي و و... نياكان زبان پارسي هستند زبان پارسي دري آن نواده است چون اين زبان زبان فراگير بوده است در سراسر ايران روايي داشته است بيشتر دگرگون شده است هركدام از اين تيره هاي ايراني هنگامي اين زبان را بكار گرفته اند پاره اي از واژگان خود را بدان افزوده اند اين زبان از اين روي هم زباني پويا و دگرگون شده است هم زباني است مه ريخت هاي تاريخي گوناگون واژگان درآن ديده مي شود، يك نمونه براي شما مي آورم ما در زبان پارسي دو ريخت از واژهاي بكار مي بريم يكي« پيام »است و ديگر «پيغام» ؛ درست است در معني اين دو واژه از هم دور شده اند،« پيغام» سخني است كه كسي به ديگري مي گويد دوستي به دوستي، اما پيام سخني است فراگير كه مردان دانش و فرهنگ سياست به همه مردم مي گويند اما اين دو ريخت براستي يك واژه است پيغام ريخت كهن تر پيام است از ديد تاريخي سنجشي پيغام ريخت سغدي واژه پيام است مانند «پياله و« پيغاله» مانند« شير» و «شغر» واژه «شغر» امروز بكار برده نمي شود در فارسي دري، اما واژه اي كه از آن برآمده است در ادب اين زبان كاربرد دارد«شغر» شده است« شزر» « غ» به« ز» دگرگون شده كه شما نمونه آن را در[واژه هاي ] « فروغ» و «فروز» مي بينيددر «دروغ» و «دروز» اما در ريخت گويشي كردان «دروزن» مي گويند «دروغ زن» را «دروزن» مي گويند دروزن مي تواند از ريخت كهن «دروز» و پسوند نون هم آمده باشد اين گمان هم مي رود مانند «تيغ» و« تيز »مانند« ديگ» و «ديز» كه در اينجا «گ »به« ز» دگرگون شده است [و يا مانند واژه ي ] ديگي[ كه] شده است ديزي .
خوب آن «شغر »كه ريختي ديگر است از «شير »كه با پيغاله و پيغام سنجيدني است شده است شرز و جابجايي نموده و از اين واژه صفت ساخته شده كه ويژگي همواره شير است.
اين ريختهاي گوناگون زباني چرادر پارسي دري ديده مي شود؟ پاسخ سنجيده و دانشورانه اين است كه اين زبان تنها زبان مردم خراسان نمانده است همه آن ايرانياني كه زبان بوميشان ديگر بوده است هنگامي كه زبان فارسي دري را در آفرينش ادبي بكار گرفته اند ريخت هاي واژگاني خودرا درآن ريخته اند و افزوده اند. نمونه ديگر مي آورم ما در پارسي دري دو ريخت از يك واژه داريم يكي به پارسي ميانه بر مي گردد و ما ريخت پهلوي را در زبان گفتاري بكار مي بريم نه ريخت پارسي را ، «تاري» و «تاريك» تاري ريخت شاعرانه است در زبان گفتار كسي نمي گويد شب تاري، مي گويد« شب تاريك» اما تاري ريخت كهن تر تاريك است مانند نزديك نزدي و نزد.
اين را گفتم براي اينكه اين نكته برشما روشن شود كه آن زبان فراگير كه در ايران پس از اسلام زبان پارسي دري است از آن خراسانيان نمانده است همه تيره هاي ايراني بگونه اي بهره اي در اين زبان دارند .
گاهي اين پيوندهاي زباني مايه شگفتي شده است يكي از اين شگفتيها كه چيستاني را پديد مي آورد در سفرنامه سرمرد يَمگان دره ناصر خسرو است ناصر خسرو مي نويسد:« هنگامي كه به تبريز رسيده است قطران نام شاعري به نزد او رفته است كه پارسي نيكو نمي دانسته است اما بدين زبان نيكو شعر مي گفته است.» چگونه قطران كه ديواني ستبر دارد از توانا ترين سخنوران ايراني است كه به پارسي شاعري كرده است اين زبان را نيكو نمي داسته است؟
پاسخ اين پرسش اين است :كه قطران زبان پارسي را آموخته بوده است . در آذرآبادگان آن روزگار به پارسي دري سخن گفته نمي شده است آن ايرانيان گويشي باستاني داشته اند كه همان گويش آذري است. پس نكته هايي ناب، نغز، در پارسي دري بوده است كه برقطران پوشيده مانده است هنگامي كه او مي شنودمردي خردمند و دانا از خراسان آمده ز مان را نيكو مي داند كه ديوان منجيك و ... و ديوان چند سخنور خراساني را به نزد او ببرد تنگناها و دشواري هاي را كه درآن ديوان ها داشته است از ميان بردارد.
يك نمونه ديگر از اين دست كه شگفت آور تر است سخنوري است از روزگار ما كه همه شما دست كم با نام او آشناييد اقبال لاهوري، اقبال به رسايي و شيوايي به پارسي شعر سروده است ديواني ستبر دارد، اما مي گويند به پارسي سخن نمي توانسته است گفت . اين پديده اي است كه از ديد روانشناسي زبان شايسته ي بررسي است آنچه كه من مي خواهم به شما بگويم اين است كه هرگز نواده و نيا هيچگاه نمي توانند باهم ناساز باشند ما در همان زمان كه فارسي شكرين گرانسنگ ترين سامانه ادبي شعر در قلمرو آن پديد آمده است با ديگر ايرانيان سخن مي گوييم بدين زبان مي نازيم زيرا آنچه مايه نازش و سرافرازي و نام آوري ماست درجهان اين زبان است و ادبي كه درآن پديد آمده است .
هنگامي كه با همشهريان و همبومان خود سخن مي گوييم زبان و گويش بومي خويش را بكار مي گيريم ما براي اينكه زبان پارسي را كه نواده است بدرستي بشناسيم ناچاريم و نياز داريم كه نياكان آن را كه كردي و لري و لكي و ديگر گويش هاي بومي است شناخته باشيم.

 

چه آن هنگام كه پارسي را بكار مي بريم بايد از واژگان بيگانه بپرهيزيم چه آن هنگام كه گويش و زبان بومي خود را[بكار مي بريم].آلايش هماره آلايش است آن كس كه گويش بومي خود را پاس نمي دارد زبان فراگير ايراني را كه پارسي دري است نيز پاس نمي دارد من در يكي از شهرهاي ايران گفتم :« هرواژه اي بميرد هر ايراني خويشتن شناس و جان آگاه و ايران دوست به سوگ خواهد نشست آگهي پرسه خواهد داد درآن آگهي خواهد نوشت فلان روز ما در فلان جاي گرد مي آييم تا بر مرگ فلان واژه بموييم.» مرگ واژگان براستي كه سوگناك و درد انگيز است زيرا هنگامي كه واژه اي مي مي مرد پاره اي از فرهنگ و چيستي مارا با خود مي ميراند هر واژه سر رشته اي است آغازي است و نشانه اي است كه ما را به ژرفاي تاريخ و فرهنگمان مي پيوندد.
واژه ها مانند مردمان داراي سرگذشتند شما هنگامي كه پيشينه واژه اي را مي كاويد به گلگشت در فرهنگ مي رويد مرگ واژه مرگي است دريغ انگيز، هنگامي كه دلبندي از شما مي ميرد شما به سوگ مي نشينيد اما اين سوگ در ميان دوستان و آشنايان خواهد بود ديگران اندوهي سوگي نخواهند داشت زيرا هيچ دلبستگي با آن درگذشته ندارند اما هنگامي كه واژه اي مي ميرد بخشي از فرهنگ مرده است همگان بايد به سوگ بنشينند پس واژگان را چه پارسي و چه لكي يا هر زبان و گويش ديگر بايد از گزند و آسيب زمانه پاس داشت زيرا روزگار ما روزگار ديگر ساني است روزگاري است بي فرياد.روزگاري است آن چنان كه در آن دستان پارسي گفته مي شود «ايمان فلك درآن برباد رفته است » چرا؟ زيرا روزگار گسترش فناوري رسانه است اين فناوري بايسته ي روزگار ماست ، ما نمي توانيم بگوييم:رسانه ها خاموش بشوند از كار بيفتند اگر روزي چنين بشود همه كارها بي سامان خواهد شدشما نمي توانيد درآن روز باساني زندگي كنيد پس رسانه را بناچار بايد پذيرفت اما رسانه زبان و فرهنگ فراگير را مي پوساند زبان و فرهنگ هاي بومي را مي كاهد مي فرسايد و مي درود از ميان مي برد بايد.
به هرشيوه با چنگ و دندان اين زبان ها و گويش هاي بومي رابايد پاس داشت اگر شما مي خواهيد فرزندانتان پسينيانتان مانند شما بنازند باينكه لكند، لك زبانند، الشتريند ا، ايراني اند چاره اي نداريد جزآنكه اين گزند و اين آسيب را چاره كنيد.
رسانه را بپذيريد با كمترين زيان با كمترين گزند. به هر روي برپايه آنچه گفته شد همواره شادانم و نازان كه با ايرانياني سخن مي گويم كه ناب تر و پاكتر مانده اند زبانشان كمترآسيب ديده و دگر گون شده است تنها زبان نيست . درست است زبان آشكارترين هنجار و نشانه فرهنگ است اما فرهنگ نشانه هاي ديگر دارد پوشاك خوراك جشن ها آيين هاي گوناگون متل ها دستان ها زبانزدها اين همه را بايد پاس داشت . زيرا هركدام از اين ها از بين برود گنجينه اي گران بها از بين رفته است ازآن رروي كه بي جايگزين است آن پيرمرديا پيرزن كه در پس كوه درآن دهكده كه چند ده تن در آن مي زيند و بسر مي برند گنجينه اي گران بهاست از كان نفت و زر و سيم و هرچه گرامي تر است . زيرا آن كان ها جايگزين دارند اگر روزگاري نفت ما زر ما سيم ما مس ما به پايان رسيد مي توانيم از سرزميني ديگر بستانيم اما اگر آن پير مرد و يا پيرزن بميرند جانشين ندارند. برويد دل اورا بدست آوريد و با او سخن بگوييد آنچه برزبان او روان مي شود گوهرهايي است گران مرواريدهايي مهينه درهايي غلطان اين ها را بنگاريد و ضبط كنيد اما دريغ بزرگ آن است كه ما از كنار اين گنجينه ها مي گذريم و نيم نگاهي به آن ها نمي اقكنيم شما گويش ناب لكي را درآنجا مي يابيد ناب ترنابسوده تر دوشيزه تر .
اگر باور داريد مرگ هر واژه سوگي است سترگ و اندوهي گران دريغي درد انگيز؛ نگذاريد واژگان بميرند ديكي از اين راه ها همان است كه پيران هژير را پاس داريد به هر روي يكي از شاهكارهاي بزرگ كه در گويش بومي سروده شده است و ستيغ سخن ايران است ترانه هاي پير الوند بابا طاهر عريان است در اينكه بابا طاهر همداني است لر است و لك است چند و چون فراوان است اما تحقيقات نشان ميدهد كه او لر لك زبان بوده است هركدام از اين ترانه ها به ديواني مي ارزد دو ترانه را براي شما مي خوانم
«خورآيين چهره ات افروته تر بي بجانم تير عشقت دوته تر بي»
«ذوني خال رخت ازچه سيه بي هرآن نزديك خوربي سوته تر بي »
[ چهره خورشيد وشت نوراني تر باد و تير عشقت در جانم جايگير تر باد.
آيا ميداني چرا خال رخت سياه است؟ اين بدان سبب است كه خال رخ تو، به خورشيد ( همان رخ خور مانندت ) نزديك تراست ]

 

به دريا بنگرم دريات وينم به صحرات وينم صحرات وينم
به هرجا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنات وينم
[دكتر در پايان با خواندن بيتي به زبان لكي كرمانشاهي شنوندگان سخن خويش را بدرود گفتند]

تنيا داري بيم كيه ني و سام بي گل گل نازاران دائم وه پام بي
[ اسگه پير بيمه ولگم رزيايه گل گل نازاران وه لام توريايه
تك درختي بودم كه چشمه اي در سايه سارم جاري بود و گروه گروه زيبارخان در سايه ام مي نشستند .
حال پير شده ام و برگ هايم ريخته است و زيبا رخان نيز از من دوري مي جويند .]
بدرود.

برگرفته از کانال تلگرامی آثار شوریده لُرستانی ( رضا حسنوند )

 

اضافه کردن نظر

نظرات خود را، حداکثر در 800 کاراکتر، به خط فارسی بنویسید. نظرات حداکثر ظرف 72 ساعت بازبینی می شوند و در صورت تایید و صلاح دید مدیریت سایت به نمایش در می آید.

کد امنیتی
تازه کردن